تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
مرض‌ست

فصل نهم در خاء معجمه با ضاد معجمه

و فيه ايضا مرض واحد

خضرت

بضم اول و سكون ثانى و فتح راء مهمله و سكون فوقانى عبارت از انست كه بسببى از اسباب چون سقطه يا ضربه يا مانند آن خون از عروق صغيره برامد و بنا بر انفعال آن از محل خود زير پوست به اجتماع و انجماد گرايد و موت الدم عبارت از همين‌ست و از آنكه رنگ آن موضع بعد انجماد خون سبز مىنمايد بدين اسم موسوم شده

فصل دهم در خاء معجمه با فاء

مشتمل بر چهار مرض

خفش

بفتح اول و ثانى و سكون شين معجمه است بايد دانست كه در ماهيت آن اطبا را اختلاف‌ست بعضى برانند كه چون در اصل خلقت طبقه قرينه و عنبيه رقيق مخلوق شود يا رطوبة بيضيه از شروع تكوّن تمرر متكون گردد و بدان سبب شعاع آفتاب و ضوء آن در انها نفوذ نمايد و روح باصره به تحلل و تفرق و اجزاء چشم به اجتماع و تقبض گرايد پس بصارت در روز روشن چنانچه بايد نباشد و عند الغروب يا در روز مغيم بنا بر زوال سبب رويت اشياء كما هى ممكن باشد خفش گويند و ازينجاست كه در شان وى لا تكون الا مولودية گفته‌اند و گاه باشد كه سبب ضعيف بود و ابصار مرئى در سايهء على ما هو عليه صورت بندد اما عند الشعاع بسبب تجمع و تقبض چشم در بصارت مردم ضعف هويدا بود و از آنكه اجتماع و صغر چشم به رسيدن ضوء از لوازم اين مرض ست بدين اسم موسوم گشته چه خفش در لغت بمعنى صغر العين آمده و عند الاكثر خفش عبارت از ضعف‌البصرست كه با نداوت اجفان يار باشد و بالجمله ثانى را به شرط تدابير صائبه علاج‌پذير دانند و از اول اصلا چشم صلاح و مطلقا اميد فلاح ندارند

خفقان

بفتح اول و ثانى و قاف و الف و نون علتيست مشهوره كه تسميهء آن باعتبار معنى لغوىست چه خفقان در لغت بمعنى تپاك و تپيدن دل آمده و بالجمله حركت اختلاجى قلب‌ست كه بسبب متاذى شدن آن عارض گردد هذا اكنون بايد دانست كه چنانچه اعضاء حساسه عند سيلان ماده رديه عفنه بر عضلات براى دفع آن به حركت ارتعادى متحرك شود كذلك هنگام وصول اذية دل نيز بحركات منكره غير منتظمه بر سبيل ارتعاد و بتابع دفعا للموذى متحرك گردد و لهذا گفته‌اند كه مراد از حركت اختلاجى در اين مقام حركت ارتعادىست بنهجى كه همين عروض نافض باعضا عارض گردد نه حركت عضلاتى كه از لفظ اختلاج متبادر مىشود و از احتباس ريح بمنصهء ظهور مىرسد فائده پوشيده نماند كه افراط خفقان بنا بر شدت نكابت قلبى بغشى و كثرت غشى از جهت خنق حار غريزى بموت مىانجامد و علت تولد اين علت و اذيت قلبى سوء مزاج ساذج قلب و ذكاء حس آن و گرد آمدن رطوبت