حوقال
نيز آمده عبارت از ضعف قوى شهوانى و عجز انسان از قوت مباضعه و جماعست و تسميه مرضين مذكورين باسمين مسطورين بمساعدت لغتست
باب الخاء المعجمة
و فيه خمسة عشر فصلا
فصل اول در خاء معجمه با الف
و در وى يك مرضست
خارباز
بفتح اول و الف و زاء معجمه و موحده مفتوحه و الف دوم و زاء معجمه ثانى و وى هميشه مكسور باشد زيرا كه اين لفظ مبنى بر كسرست و بحذف الف و كسر خاء معجمه اعنى
خزباز
نيز آمده و سيجئ ان شاء اللّه تعالى فى فصل الزاء المعجمة من هذا الباب و بالجمله وى لغت و اصطلاحا عبارت از درد گلوست بهر سبب كه باشد
فصل دوم در خاء معجمه با موحده
مشتمل بر دو مرض
خبث النفس
بضم اول و سكون ثانى و مثلثه مضاف الى لفظ النفس عبارت از ضجر و غمست كه بىسبب ظاهرى بمنصه ظهور رسد و اطلاق اين لفظ حسب عرف لغت و عام بر ازالة و زبونى اخلاق نفس متعارفست و منه رجل خبث النفس و المناسبة بينة لا يحتاج الى البيان
خبطه
بفتح اول و سكون ثانى و فتح طاء مهمله و هاء موقوفه و
خباطة
باضافت الف بعد موحده اصلا و صناعة بطريق اشتراك لفظى تارة بر زكام و اخرى بر حالتى مانا بحيرت و همان كه بتلد حواس از لوازم ويست اطلاق يابد و صداع خبطى كه سبب آن استيلاء برودت ساذجه بر دماغ باشد از همين ماخوذست چه صداع مذكور خالى از حالت مزبور نباشد
فصل سوم در خاء معجمه با جيم
و فيه مرض واحد
خجل
محركتين و سكون لام تحير و دهشت ست كه بر سبيل استحيا به انسان دست دهد و بالجمله كيفيتىست نفسانيه كه روح و حرارت غريزيه بتبعيت آن اولا بسوى داخل و ثانيا به طرف خارج حركت نمايد لهذا رنگ صاحبش در ابتداء بصفرة و پس از ان بحمرت گرايد
فصل چهارم در خاء معجمه با دال
مهمله و فيه ايضا مرض واحد
خدر
بفتح اول و كسر ثانى و سكون راء مهمله در لغت بمعنى فتورست و شيخ بو على گفته كه در كتب قوم اين لفظ باستعمالات مختلفه مستعمل مىشود بعضى ويرا مرادف رعشه دانستهاند و اكثرى از متقدمين اين مرض را فقط بنقصان حس مخصوص دارند اما مختار ما و اكثر اطبا آنست كه وى علتىست آلى كه آفتى در حس لمسى اعضا آليه اعنى بطلان يا نقصان بحسب قوت سبب و ضعف آن احداث نمايد و اكثر بعسر حركت عضو مخدر بر مجرى طبيعى يار باشد پس اگر سبب قوى بود خالى از استرخاء و الّا عارى از رعشه نباشد چه قوت حس تا كه قوت حركت باطل نشود و ممتنع نگردد زيرا كه احساس انفعالست و حركت فعل و ظاهرست كه در اول ادنى قوت كفايت كند و ثانى محتاج قوت قويه است و چون كار بدان حد رسد كه قوت يسيره لطيفه هم باطل شود پس حال قوت قويه چگونه باشد و باشد كه در بعضى احيان اعنى هنگام