تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
اختلاف اعصبين حس و حركت خدر بىعسر و دشوارى حركت بمنصهء ظهور رسد انتهى محصله مع ما يفيده و در بعض انواع خدر كه بسبب حدوث سوء مزاج بارد در عضو به تكثيف اعصاب و تغليظ قوام ارواح و ابخره انجامد عليل در حين حركت روح مذكور و بخار مزبور در عضو مسطور چيزى شبيه ؟ ؟ ؟ بدبيب نمل و خليدگى سوزن دريابد و مولانا سمرقندى اين را در ذيل علامات كليه اين علت ثبت نموده و هو كما ترى و بالجمله از بهر بطلان يا نقصان نفوذ روح و قوت حساسه سستى اندام و فتور در اين مرض لازم بود پس تسميهء موسوم باسم عرض لازم باشد فتامل و اسباب جزئيه عدم سلوك روح و قوت حساسه بسيارست چون ضغطهء عصب بهروجه كه باشد و فساد مزاج روح بشرب سم بارد باشد چون افيون يا حار مانند بيش يا لسع حيوانات زهردار مثل مار و كژدم و وقوع سده در عصب از خلط خام با خون يا غلبهء يبوست و غلظت جوهر روح از استيلاء برد مكثف بر عضو و اسباب ما تقدم و علامات غلبه بلغم چون ترهل تن و كسل و بياض رنگ بدن و غير ذلك و آثار جوش خون چون حمرت لون و مانند آن و نشانهاى تشنج يابس و غلظت اعصاب مع انتفاع از استعمال مسخنات بر ان شاهد باشد فائده شيخ الرئيس گفته كه هرگاه در عضوى از اعضا خدر دائم گردد و استحكام پذيرد و زوال آن باستفراغ صورت نه‌بندد و تعقيب بدوار كند اعنى پس از ان دوار افتد منذر بسكته بود

فصل پنجم در خاء معجمه با راء

مهمله مشتمل بر سه مرض

خراج

بضم اول و فتح ثانى و الف و جيم در ماهيت آن اختلاف‌ست هر ورمى كه رو بجمع مده آرد اما تا حال منفجر نشده باشد در اصطلاح جمهور اطبا بخراج موسوم گردد و عام‌ست كه ورم مذكور حار باشد يا بارد هذا ما افاده العلامة و اشرنا اليه فى بحث تفرق الاتصال فتذكر و بعضى اين اسم را بورم حار كه شروع در تقيح و اجتماع ريم كند مخصوص داشته‌اند و مولانا نفيس گفته كه خراج عبارت از ورم گرم كبيرالحجمست كه در داخل آن موضعى باشد كه بسوى آن ماده منصب شده متقيح گردد

خرس

بفتح اول و ثانى سكون سين مهمله اصلا و صناعة بكم‌ست و مر فى باب الموحدة و فارسى آن گنگى و گنگ شدن ست و صاحبش را بتازى اخرس بر وزن ابكم و به فارسى گنگ بالضم گويند

خرف

بفتح اول و ثانى و سكون فاء لغة و اصطلاحا عبارت از فساد عقل‌ست كه بسبب كبرسن بهم رسد

فصل ششم در خاء معجمه با زاء

معجمه مشتمل بر سه مرض

خزب

بفتح اول و سكون ثانى موحده تهبج‌ست كه در چهره و جلد بر هيئت اماس بلادرد ظاهر شود و مر التهبج فى باب الفوقانى

خزباز

بالكسر خازبازست و مر فى فصل الالف من هذا الباب

خزفى

بفتح اول و ثانى و كسر فا و
فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 136 | حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )