تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
پيره‌زن گفت از متاع « 1 » دنيا مرغى دارم كه هر چند روز بيضهء او را فروخته صرف معاش خود مىسازم . حالا اين مرد مجهول يك بيضه از من دزديده خورده است . چون واقف شدم در بها دادن مجادله مىكند . ايران‌دخت پرسيد كه آن شخص ديگر چه مدخل دارد . گفت او مىگويد كه بگذر « 2 » كه مرد مفلس [ است ] . فرمود تا آن هر دو را سياست كردند و پيره‌زن را خاطرجويى كرده از خزانهء احسان خود كرم نمود . چون ايران‌دخت به خانه آمد يكى از بوّاب « 3 » گفت كه رسم عدالت چنين مىباشد كه از براى بيضه‌اى قصد هلاك تنگدستى كنند . ايران‌دخت جواب داد كه اگر من امروز او را سياست نمىكردم فردا از دكان جوهرى گوهرى مىدزديدند . بيت
بهر تنبيه و سياست بايدش خون ريختن * بيضه دزدى را كه گيرد پادشاه كشورى گر نريزد پادشه آن روز خون بيضه دزد * روز ديگر بر مثال بيضه دزدد گوهرى
پرسيد كه مردى را كه در ميانه بود چه گناه داشت كه سياست فرمودى . گفت [ 176 الف ] به واسطهء آن‌كه بعد ازين كس را مجال حمايت دزد نماند . اين بود حكايت ايران‌دخت .

[ حكايت هماى و خاطرجويى او ]

كامگار گفت ايران‌دخت انديشه كرده است ، اما خاطر آزردن لايق دولت نيست . دل به دست بايد آوردن كه سبب سعادت [ و ] اقبال بىزوال است ، چنان‌كه هماى را يك خاطرجويى در دل گذشت آن فايده داد كه سلطنت ممالك به دو قرار گرفت . مراد پرسيد كه قصهء هماى چگونه بوده است كرم فرموده بيان فرماى « 4 » . كامگار گفت :
هامش
( 1 ) . اصل : مطاع . ( 2 ) . اصل : بگذار . ( 3 ) . اصل : نوّاب . ( 4 ) . اصل : فرمايى .