پيرهزن گفت از متاع « 1 » دنيا مرغى دارم كه هر چند روز بيضهء او را فروخته صرف معاش خود مىسازم . حالا اين مرد مجهول يك بيضه از من دزديده خورده است .
چون واقف شدم در بها دادن مجادله مىكند .
ايراندخت پرسيد كه آن شخص ديگر چه مدخل دارد .
گفت او مىگويد كه بگذر « 2 » كه مرد مفلس [ است ] .
فرمود تا آن هر دو را سياست كردند و پيرهزن را خاطرجويى كرده از خزانهء احسان خود كرم نمود .
چون ايراندخت به خانه آمد يكى از بوّاب « 3 » گفت كه رسم عدالت چنين مىباشد كه از براى بيضهاى قصد هلاك تنگدستى كنند . ايراندخت جواب داد كه اگر من امروز او را سياست نمىكردم فردا از دكان جوهرى گوهرى مىدزديدند .
بيت
بهر تنبيه و سياست بايدش خون ريختن * بيضه دزدى را كه گيرد پادشاه كشورى
گر نريزد پادشه آن روز خون بيضه دزد * روز ديگر بر مثال بيضه دزدد گوهرى
پرسيد كه مردى را كه در ميانه بود چه گناه داشت كه سياست فرمودى .
گفت [ 176 الف ] به واسطهء آنكه بعد ازين كس را مجال حمايت دزد نماند . اين بود حكايت ايراندخت .
[ حكايت هماى و خاطرجويى او ]
كامگار گفت ايراندخت انديشه كرده است ، اما خاطر آزردن لايق دولت نيست .
دل به دست بايد آوردن كه سبب سعادت [ و ] اقبال بىزوال است ، چنانكه هماى را يك خاطرجويى در دل گذشت آن فايده داد كه سلطنت ممالك به دو قرار گرفت .
مراد پرسيد كه قصهء هماى چگونه بوده است كرم فرموده بيان فرماى « 4 » .
كامگار گفت :
هامش
( 1 ) . اصل : مطاع .
( 2 ) . اصل : بگذار .
( 3 ) . اصل : نوّاب .
( 4 ) . اصل : فرمايى .