سرير شهريارى را تويى شاه * سپهر كامگارى را تويى ماه
تو را از من اميد غمگسارى است * مرا هم از « 1 » تو صد امّيدوارى است
تو را دل گرچه با من شد گرفتار * مرا هم دست و دل ماندست از كار
تو و من هر دو از يك خاندانيم * گل نورستهء يك بوستانيم
دو درّيم از يكى درياى پر موج * فلك را از سعادت رفته بر اوج
تو را بر من نمىشايد نيازى * نمىگنجد مرا هم با تو نازى
مرا نيز اشتياق ملاقات از آنچه تصوّر توان كرد زياده است . اما چون ايّام وصال نزديك است تسلّى خاطر هست .
بيت
دارم هوس رويت ، از طعن كسان ترسم * ور نه نفسى صد ره در پيش تو مىبودم
بارى تا زمان وصال در ارسال كتابات عنايت دريغ نفرمايند .
بيت
اى آنكه به هجر تو مقام است مرا * گاهى به تو امّيد پيام است مرا
از لطف گهى به نامه شادم مىساز * كز نامه تسلّى تمام است مرا
[ 174 ب ]
القصّه داعى و مراد پيوسته اين چنين ناز و نياز عرض مىكردند ، تا آنكه روزى مراد در حمام « گوهر مقصود » را كه گوشوارهء او بود گم كرد و آن را آشوبنام زنى بود يافته از حمام فرار كرده به شوهر خود داد و شوهر او مردى بود عيّارپيشه و حادثه « 2 » نام داشت .
به هم انديشه كردند كه اين متاعى نيست كه درين شهر بيرون توان آورد و مناسب آن است كه به ديار ديگر برده بفروشند و بهاى آن بدين جانب آورند .
هر دو صلاح خاطر بدين قرار دادند و حادثه عصايى پيدا كرده درون آن را
هامش
( 1 ) . اصل : با .
( 2 ) . اصل : حادسه .