بشكافت و « گوهر مقصود » را در آنجا پنهان ساخت و متوجّه شهر صفا شد . چون نزديك رسيد ديد كه در ميانه دجلهاى است و مردم به كشتى درآمدهاند . او « 1 » نيز تعجيل كرده خود را در كشتى مىانداخت كه عصايش بر جايى خورده شكست و « گوهر مقصود » به دريا افتاد .
اما مراد جمعى ضعفا [ را ] كه در حمام بودند به تهمت « گوهر مقصود » گرفته به تعذيب ايشان اشتغال نمود .
چون خبر به كامگار رسيد مراد را طلبيد از تعرّض ايشان منع كرد .
مراد گفت اگر من [ 175 الف ] در پيدا كردن « گوهر مقصود » التفات ننمايم و اين مقدار [ كه ] تفحّص كرده [ ام ] بر سر سياست نيايم مفسدان « 2 » در خيانت مال مسلمانان دلير شوند و قواعد امن و سلامت متزلزل شده و امور ملك از قانون ضبط و سلك انتظام خواهد افتاد ، و پادشاهان جهت ضبط ملك بسيار مردم را به اندك جريمه سياست فرمودهاند . چنانكه [ ايراندخت ] به طفيل يك بيضه دو كس را حكم سياست فرمود .
كامگار گفت حكايت آن چگونه بوده است .
مراد گفت :
حكايت [ ايراندخت و قضيهء بيضه ]
آوردهاند كه شيرويه بن خسرو پرويز جهت دنياى فانى و طمع شيرين قطع حيات پدر كرد و خود نيز از شجرهء جوانى ثمرهاى نيافت و در همان زودى رخت رحلت بربست و ايراندخت كه همشيرهء او بود ملك را تصرّف كرده به تخت نشست و با مردم به عدل و معاش پسنديده مبالغه نمود و به طريق نوشيروان كه جدّ او بود قيام و اقدام مىنمود .
روزى از بازار جوهرفروشان مىگذشت . ديد كه پيرزنى به مردى مجهول درآويخته مجادله مىنمايد و شخصى در استخلاص مرد مجهول كوشيده با پيرهزن عربده [ 175 ب ] مىكرد .
ايراندخت فرمود كه عمارى او را باز داشتند و قضيهء ايشان را پرسيد .
هامش
( 1 ) . اصل : و .
( 2 ) . اصل : مفصدان .