تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
از آن‌جا كه نشأهء [ 177 الف ] شراب است داعى واسطه را گفت به مراد عرض كن كه فردا من پيدا سازم . تو ازين سبب ملول مباش كه تا من « گوهر مقصود » به دست نيارم قدم در سراپردهء حريم وصال تو نگذارم . واسطه به شادكامى تمام خبر به خدمت مراد رسانيد . مراد را نيز تسلّى [ حاصل ] شده ازين معنى خوشدل شد . روز ديگر هنوز داعى در خواب مستى بود كه واسطه به محصّلى « گوهر مقصود » آمد و قصّهء شب گذشته را برو ظاهر ساخت . داعى متحيّر مانده بعد از لحظه‌اى گفت سخن همان است كه دوش گذشت . اما مرا چهل روز مهلت مىبايد و داعى به خدمت هادى كه از زاهدان روزگار بود رفت و مشكل خود را برو عرض كرد . هادى گفت مهمّ تو در پيش روشن‌ضمير فتح مىيابد . داعى در صورت قلندرى و لباس فقر متوجّه شهر صفا شد . بعد از رياضت و مشقّت بىنهايت به شهر صفا رسيد و به شرف صحبت روشن‌ضمير مشرّف شد و روشن‌ضمير از كيفيّت احوال او سؤال نمود . داعى شرح حالات خود را به تمامى عرض كرد و روشن‌ضمير در ناصيهء او آثار بزرگى مشاهده مىفرمود و چندان معارف [ 177 ب ] حقايق و دقايق براند كه داعى دست ارادت به او داده « 1 » عشق مراد و طلب « گوهر مقصود » [ را ] فراموش كرد و همان‌جا بماند . روزى به سبيل سير از صومعهء خويش بيرون آمده گذرش بر لب دريا افتاد . ديد كه صيّادى دامى كشيده ماهى بسيار گرفته . صيّاد او را گفت چند روز بود كه چيزى به دست من نيفتاده بود ، امروز به يمن قدم تو كار من فتح شد . توقّع دارم كه ازين صيدها چيزى تصرّف كنى كه صيد حلال است . داعى تمنّاى او را قبول كرده ماهيى برگرفت . قضا را « گوهر مقصود » آن ماهى فرو برده بود . چون داعى به خانه آمده شكم ماهى را چاك كرد « گوهر مقصود » همچون ستارهء سحرى كه از جيب صبح بيرون آيد پيدا شد . داعى روى نياز بر زمين نهاده حمد خداى را به جاى آورد و قاصدى گرفته « گوهر
هامش
( 1 ) . اصل : + از .