مقصود » را به مراد فرستاد كه اينك « گوهر مقصود » كه من درويشى اختيار كردم و از سر سلطنت گذشتم .
و اين خبر در محلّى به مراد رسيد كه كامگار از عالم نقل كرده ملك به مراد مسلّم شده بود .
چون مراد از احوال [ 178 الف ] داعى خبر يافت ممالك را به امراى خود سپرده به اندك مردمى به جانب شهر صفا شتافت . چون به شهر صفا رسيد داعى را يافته دربر گرفت و گفت اينك پادشاهى به من قرار گرفته به تو ارزانى مىدارم و چندين راه از براى تو آمدهام .
داعى گفت مرا سر پادشاهى نيست . اگر بايد تو « 1 » اختيار كن ، و الا هر نوع كه صلاح تو باشد چنان ساز .
مراد مردمى را كه همراه خود آورده اثاثهاى « 2 » كه داشت بديشان قسمت كرده و خود دست در دامن داعى زده قدم در راه موافقت او گذاشته .
اين بود قصهء وفادارى مراد به داعى . اگر چه حسن به طالب بىوفايى كرد اما مراد به داعى وفادارى به جاى آورد .
غرض « 3 » ازين مثال آن است كه نيك و بد همهجا مىباشد .
[ دنبال گفتگوى فرهنگ و شباهنگ ]
فرهنگ ديد كه كار شباهنگ از مبالغه گذشت . او را به ضرورت رخصت داد و شباهنگ فرهنگ را وداع كرده روى به بهارستان نهاد .
بعد از چند روز كه شباهنگ به بهارستان رسيد نزديك باغ چمنآراى آمده آغاز خوانندگى كرد كه فرياد از مرغان باغ برخاست و چمنآراى از آنان كه بر سر قدم [ 178 ب ] بودند سرافراز را كه يكى از خواصّ بود به آوردن شباهنگ اشارت كرد .
سرافراز شباهنگ را به خدمت چمنآراى در گلشن آورد و مصاحب « 4 » چمنآرا شد .
اما فرهنگ پيوسته بر نشيمن شباهنگ نشسته از فراق او مىگريست . تا آنكه شبى آتش در آن نشيمن افتاد و فرهنگ بسوخت . من نيز از آن مىترسم و از آن روز انديشه مىكنم كه در فراق تو بسوزم و تو نيز قدر امنآباد وطن نمىدانى . ترسم كه
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . اصل : اساسه .
( 3 ) . اصل : عرض .
( 4 ) . اصل : مصاحبت .