حكايت [ پادشاهى هماى بنت بهمن بن اسفنديار ]
آوردهاند كه هماى بنت بهمن بن اسفنديار بر تخت پادشاهى نشست . اكابر ملك متفكّر شدند كه مهمّات ديارى كه سلطنت آن به تدبير و راى عورتى قرار يابد چگونه خواهد بود و آخرالامر كار ممالك به كجا خواهد انجاميد و چه حال روى خواهد نمود . ازين ممر تزلزل در پادشاهى هماى مىبود .
تا آنكه روزى هماى به حمام مىرفت و آن روز خواتين « 1 » اكابر نيز همه در حمام بودند . چون هماى از حمام بيرون آمده در جامهخانه بنشست و عوراتى « 2 » كه در حمام بودند لباس پوشيده در حاشيهء بساط او قرار گرفتند .
هماى شربت طلبيده كنيزكان خوانهاى شربت درون [ 176 ب ] آورده پيش او مىچيدند كه انگشترى « 3 » هماى غايب شد و هماى جمعى را كه حاضر بودند متردّد يافت . تبسّم فرموده خدماى خود را گفت كه تردّد مكنيد كه انگشتر در خانه گذاشتهام ، به خاطر من پوشيده شده بود .
چون خدمتگاران خوانها « 4 » برگرفتند و هماى از جاى برخاست انگشترى پيدا شد . اهل مجلس تعجّب كردند . يكى از نوّاب « 5 » در استفسار اين حال از هماى جرأت نمود .
هماى جواب داد بدان سبب انگشترى را گفتم در خانه است كه از حاضران كس را تردّدى در خاطر راه نيابد . همهء خواتين « 2 » هماى را تحسين نمودند و دعا كردند .
چون به خانههاى خويش آمدند آنچه از هماى مشاهده كرده بودند خبر به مردان خود آوردند و زن و مرد بر عقل و راى هماى آفرين گفته سلطنت او را به جان قبول كردند و او در ملكدارى متمكّن شد . اين بود [ موجب ] سلطنت هماى .
چون مراد قصهء هماى را شنيد محبوسان را آزاد كرد . اما به غايت ملول شد و داعى شراب ناب مىخورد و انديشهء ايّام وصال مراد مىكرد كه واسطه خبر گم شدن « گوهر مقصود » و شرح ملالت خاطر مراد بيان كرد .
هامش
( 1 ) . اصل : خوانين .
( 2 ) . اصل : عوارتى .
( 3 ) . انگشترين .
( 4 ) . اصل : خانها .
( 5 ) . اصل : درين مورد ممكن است صحيح باشد ورنه يكى از بوابان مناسب است .