سرش را چون نقطه در انجمن روزگار انداختى .
و كامگار پيوسته در گلشن عشرت و عيش نشسته و در بر غم ايّام نافرجام بسته روزگار مىگذرانيد و مدام شراب ناب با ساقيان سيمين ساق طنّاز و مطربان گلعذار خوشآواز مىكشيد .
نامدار پسرى داشت داعى نام ، در فضل و كمال تمام و به حسن و جمال نادرهء ايّام .
بيت
زيباى سرير شهريارى * داراى ديار نامدارى
شايستهء تاج سرفرازى * جان همه كس به دلنوازى
كامگار دخترى داشت مراد نام كه هرگز نقّاش [ خيال ] بر لوح ضمير هيچكس چنان صورتى دلپذير نكشيده بود و در بوستان خوى و لطافت كسى به طراوت گل روى او نديده بود .
بيت
ايّام نديده آنچنان طرفهنگار * در حسن و جمال خوشتر از باغ و بهار
سيمين ذقنى و گلبدن ، غنچه دهان * نسرين بر و سرو قامت و لالهعذار
نامدار وزيرى داشت مقصود نام . مقصود كه به زيلوچهء وزارت مىنشست براى كامگار درّى شهوار تحفه آورده بود كه هرگز جوهرى روزگار در صندلى جواهرنگار فلك چنان درّ يتيم مشاهده نكرده بود . [ 163 ب ] بلك غوّاص انديشه از درياى فكرت مثل آن دانهء يگانه بيرون نياورده بود و آن را « گوهر مقصود » مىگفتند و كامگار آن را گوشواره ساخته در گوش مراد انداخته بود .
گويند روزى نامدار كامگار را ضيافت كرد و اهلبيتش را نيز چنانكه طريق خويشى است به خانه آورد و تكلّفاتى كه آئين پادشاهان است ترتيب كرده دولت ملازمت برادر را غنيمت شمرده اظهار اتحاد و محبّت مىفرمود .
قضا را آن روز داعى به شكار رفته بود . چون بازآمد كامگار را عذرخواهى كرد و وظيفهء خدمتگارى و نيازمندى به جاى آورد و اينچنين اقربا را يكبهيك به زبان