حال او استفسار فرمود طالب [ 161 ب ] آرزوى نياز مدّعاى خويش و آنچه بر سر او گذشته بود تقرير نمود و شمّه [ اى ] از احوال پير و راه گذر پرسيد .
پير جواب گفت كه مرا خرد خردهدان مىگويند و اين دريا بحر خيال نام دارد و والى جزاير بحر خيال برادر كامياب است و او را همّت مىگويند و اين گذر او به من سپرده است و مهمّ تو نيز تا به ملازمت او نمىرسى مشكل برنمىآيد « 1 » و كار تو بىاهتمام او بنياد ندارد .
طالب گفت همان قصهء پير است و سكندر كه شنيده [ اى ] . چون من عنان اختيار از كف دادهام و دست اميد در دامن سالكان طريقت زده [ و ] پاى در راه طلب نهادهام مناسب آن است كه تو نيز دربارهء من عنايت فرمايى و درين سرگشتگى مرحمت مصروف داشته راهى نمايى .
خرد خردهدان گفت درين دريا جزيرهاى است كه آن را بيشهء فيض مىگويند و همّت در آن جزيره مىباشد و همه كس را جرأت رفتن آنجا نمىدانم . اما چون در كار خويش صادق آمدهاى بيا تا من تو را به ملازمت او برسانم .
طالب گفت :
بيت
گاه در دل ، گاه در چشم ترم جا مىكنى * شكر اين دولت چه سان گويم ، كرمها مىكنى
[ 162 الف ]
خرد خردهدان طالب را بر كشتى نشانده به بيشهء فيض آورد و به ملاقات همّت مشرّف ساخته آنچه از احوال او معلوم كرده بود به تمام شرح كرد .
همّت نظر عنايت بر طالب گماشت و او را از آنچه تصور خرد خردهدان بود گرامىتر داشت و در محلّ رخصت چند دانه درّ شبافروز از خانهء خويش بيرون آورده كه رشك دانههاى صندوق لاجورد چرخ بود به طالب تسليم كرده گفت اين متاعى « 2 » است كه در خانهء ما بسيار است . بايد كه هر جا باشى و هر مشكلى كه تو را روى نمايد و به هر طرف كه روى و دشوارى تو را پيش آيد بدين جانب توجه نمايى
هامش
( 1 ) . اصل : نمىآرد .
( 2 ) . اصل : مطاعى .