كه به عنايت بىنهايت الهى تو را يارى نمايم و عواقد مشكلاتى كه دست داده باشد بگشايم ، و چند كس همراه طالب كرده او را رخصت فرمود .
چون طالب از دريا برآمد بر اسپ خود سوار شد و ملازمان همّت را وداع كرده جانب شهر صفا توجه نمود و بعد از قطع چندين باديه و مراحل و نور ديدن بيابان و صحراى بىپايان [ 162 ب ] و صور منازل چون نزديك شهر صفا رسيد خبر يافت كه كمال نيز رخت هستى از عالم فانى به جهان جاودانى كشيده و سلطنت به مطلوب قرار گرفته و حسن كه طالب اين همه جفا در وفاى او ديد به مطلوب رسيد . چندان كه تأسف خورد « 1 » فايده نداد . غرض « 2 » من از روايات اين حكايت آن است كه جفا كشيدن براى مردم بىوفا كاهش جان است .
شباهنگ گفت بلى آنچه در باب حسن و طالب فرمودى مىتواند بود . اما نيك و بد همه جائى است . اگر حسن به طالب بىوفايى كرد اما نشنيده [ اى ] كه مراد در يكجهتى داعى چه وفادارى به جاى آورد .
فرهنگ گفت قصهء داعى [ و ] مراد چگونه بوده است .
شباهنگ گفت :
حكايت [ داعى و مراد ]
آوردهاند كه در مصر دو برادر پادشاهى مىكردند و سكنه و رعاياى مملكت را به رشحهء سحاب عدل و احسان چندان كه ممكن و مقدور بود مىپروردند . يكى را نامدار و ديگرى را كامگار مىگفتند .
بيت
هر دو را همنشين ، سعادت و بخت * هر دو را عدل و داد پيرايه
هر دو را يار ، دولت و اقبال * هر دو را خلق و خوى « 3 » همسايه
نامدار هميشه شمشير جوهرنگار [ داشتى ] و سمند شجاعت در ميدان جلادت [ 163 الف ] تاختى كه اگر كسى پاى از دايرهء پرگار عدل بيرون نهادى گردنش زده ،
هامش
( 1 ) . اصل : + و .
( 2 ) . اصل : عرض .
( 3 ) . اصل : جود .