اسرار گنجينهء خود را با او در ميان آورده كيفيّت احوال خود را از ابتدا تا انتها بيان كرد .
[ بهبود و مسعود ]
بهبود گفت من نيز درين امر با تو مددگارى تمام نمود [ ه ] و در عالم همّت و يارى همعنان تو مىتوانم بود . من برادرى دارم در خدمت كامياب او را مسعود مىگويند .
اگر صلاح دانى نامهاى نويسم به او تا كمر خدمت تو بسته چنان سازد كه مراد تو زودتر به حصول پيوندد .
طالب [ 159 ب ] گفت :
بيت
نازنين ، طبع ، تو را سربهسر انديشه نكوست * تو لطيفى و تو را لطف و كرم عادت و خوست
اين سؤال تو به آن ماند كه بيمار دل از جان برگرفته را گويند كه صحّت را چونى .
مددگارى كه به من « 1 » مىدهى طوق وفائى است كه بر گردن جانم مىنهى .
بهبود سفارشنامه [ اى ] از روى تأكيد تمام به مسعود نوشت و چون به محلّ مفارقت رسيدند بهبود و طالب يكديگر را وداع كرده كاروانها از هم جدا شدند .
طالب بعد از چند روز به جايى رسيد كه آن را از غايت فتنه و آشوب تنگناى حيرت مىگفتند و در آن گذر گبرى بود خذلان نام . جمعى را از طايفهء بىباك كه به هنر و پيشه [ اى ] راهبر نبودند از هر بيشه آورده با خود نگاه مىداشت و از هر طرف كه قافلهاى پيدا مىشد راه بر ايشان گرفته غارت و تاراج مىكرد . چنانكه هر كس به چنگ ايشان افتاد [ ى ] ناچار دل از جان برداشته خاطر به مرگ قرار دادى .
چون آن جماعت از آمدن طالب خبر يافتند دست به نيزه و تيغ و تبر كرده به سر راه شتافتند . و طالب اسپى داشت [ 160 الف ] طالع نام كه از پدر به ميراث به او رسيده بود و از عرب جهت او تحفه آورده بودند و در ملك عرب و عجم مشهور بود .
بيت
سمندى بود زيبا ليك خودگام * گهى تند و گهى سركش گهى رام
هامش
( 1 ) . اصل : مدّى كه به من كار . به ملاحظهء عبارت پيشين كه در آن صحبت از مددگارى شده چنين اصلاح شد .