تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
بيت
مرد عاشق تصوّر جان كرد * كه به جانان ز « 1 » جان مضايقه نيست
از آن‌جا كه آرزومندى جمال و هواى حريم سراپردهء وصال است سوگند عظيم ياد كرد كه تا تو را به آنچه تمنّا كرده [ اى ] نرسانم « 2 » قدم در دايرهء طلبكارى وصال گرانمايهء تو نگذارم « 3 » . مقصود خود بگوى تا در حصول آن به جان خود كوشيده منّت شمارم . عيّارهء خيره سر جواب گفت كه اى محبّ جانى و اى مشفق دو جهانى بدان كه بعد از دولت وصل [ 158 الف ] دوست محنت فراق بلائى است به غايت صعب ، خواه به مرگ و خواه به زندگانى ، و نزد عشّاق بلاى مرگ بهتر [ ست ] از جفاى فراق . بيت
گويند كه از مرگ بتر چيزى نيست * چيز بتر از مرگ جدايى باشد
شنيده‌ام كه آب زندگانى شربتى است كه فايدهء آن حيات جاودانى است . مىخواهم كه پيدا سازى تا من و تو هر دو بخوريم و بىدغدغهء اجل جانگداز خانه‌برانداز روزگار به سر بريم . بيت
عاشق ساده‌لوح بيچاره * گفت با خود كه اين نه دشوارست مىتوان گفت كس بر قنّاد « 4 » * يا خود اندر دكان عطار است
پرسيد كه اى سرو قد گلرخسار و اى « 5 » شكر لب شيرين گفتار . آنچه فرمودى كجا يافته [ شود و ] به دست توان آورد . جواب شنيد كه در شهر اسكندريه پيرى است خضرنام . او بدان مقام رسيده و از آن شربت جرعه‌اى چشيده . ازو معلوم توان كرد . جوانمرد اسباب راه ساخته متوجّه اسكندريه شد و بعد از مدّت مديد و روزگار
هامش
( 1 ) . اصل : به . ( 2 ) . اصل : برسانم . ( 3 ) . اصل : بگذارم . ( 4 ) . كذا ، شايد : مىتوان يافت در بر قناد . ( 5 ) . اصل : اين .
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 72 | مؤلف مجهول