تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
نوبت ديگر كه طالب « 1 » كس به خدمت كمال فرستاده از آن واسطه اظهار ملال خاطر كرد . جواب داد كه من [ دست ] پيمان حسن را كه گوهر يك‌دانهء من است به يك دانه [ 157 الف ] درّ شب‌افروز مقرّر كرده‌ام . اگر پيدا مىتوانى كرد حسن را به دست مىتوانى آورد ، و اگر نه صبر كن كه هر چه از ازل قلم تقدير تحرير نموده آن‌چنان خواهد شد و هيچ‌كس را در آن امر اختيار نخواهد بود . اما حالا از مال و ملك آنچه تو را تمنّا باشد به تو ارزانى مىدارم و قواعد شفقت پدرانه چنان‌كه رسوم پدران است نسبت به حال تو به‌جاى مىآرم . چون اين خبر ناخوش و جواب ناصواب به دو رسيد به غايت ملول خاطر و مشوّش شد و به روزگار خود متحيّر گرديد و آخر كار بعد از تأمّل بسيار و تخيّل بىشمار جهت مصلحت دورانديش را كه خردمند روزگار بود طلبيد و اظهار آن معنى كرده توقّع تدبير نمود . دورانديش گفت كه همانا كمال از آن سودا كه با تو در ميان داشت باز « 2 » گشته و از سر خيال وصل و پيوندى كه سابقا مىكرد گذشته ، و اگر نه طلب چيزى را كه وجود آن محال [ و ] وصول آن خيال باشد نزد ارباب كمال از معنى دور است . چنان‌كه آورده‌اند كه :

حكايت [ قبيح منظر و عيارهء خيره‌سر ]

شخصى قبيح منظر به دلارامى مليح پيكر عاشق شده عنان اختيار از دست داد . هر چند زارى و نياز عرض نمود [ و ] [ 157 ب ] سيم و زر بسيار به خدمت او فرستاد « 3 » دلارام سر فرو نياورد و به فرمان او گردن ننهاد و معشوقه [ اى ] عاقله بود . ديد كه در آن گذر ، آمد شد او بسيار مىشود ، كار از تندى و تلخى و اعتراض گذشته « 4 » و بعد اليوم قصهء او به زبان مردم افتاده منتشر خواهد گشت . او را نهانى به پاى دريچه طلبيده به زبان رفق و ملايمت گفت كه اگر هواى وصال من دارى و مىخواهى كه مرا صيد ساخته به كمند خويش درآرى مدّتهاست كه آرزويى « 5 » در دل دارم از خاطرم بيرون كن تا تو را به خلوت خانهء وصال برم .
هامش
( 1 ) . اصل : + را . ( 2 ) . اصل : باز مكررست . ( 3 ) . اصل : فرستاده . ( 4 ) . اصل : گذشت . ( 5 ) . اصل : آرزوى .