بعيد بدان ديار رسيده به خدمت خضر « 1 » مشرّف گرديد . بعد از عرض نياز از خضر قصهء « 2 » آب زندگانى سؤال كرد .
خضر [ 158 ب ] چندان صفت ظلمات و رياضت راه گفت كه بيچاره از مدّعاى خويش دلسرد شد و از خجالت باز آمدن را لايق نديد .
اين مثل را براى آن آوردم كه اگر كمال خواستى كه تو را به وصال حسن رساند چيزى كه حصول آن ممكن نيست نبايست طلبيدى .
طالب گفت شايد مرا به محك تجربه امتحان مىنمايد . تو نشان درّ شبافروز گوى كه من درين خدمت استوارم ، چنانكه از مفارقت جان شيرين باك ندارم .
بيت
گوهر مقصود بايد ، روى در دريا نهم * يا به كام دل رسم يا سر به جاى پا نهم
دورانديش گفت شنيدهام كه در ملك رياض پادشاهى است كامياب نام و درّ شبافروز در خزانهء اوست . اما تو را تا به آنجا رسيدن مشقّت بسيار بايد ديد و مراحل پر خطر طىّ كرده بار محنت مىبايد كشيد .
طالب گفت سخن يكى است و مرا در پيدا شدن درّ شبافروز چاره نيست .
برخاست و به طريق تجّار اسباب ترتيب داده از كمال رخصت گرفت و مطلوب را طلبيده وداع كرد و روى به ديار « 3 » رياض [ 159 الف ] نهاد و بعد از چندگاه كه راه بسيار و منازل بىشمار طىّ كرد كاروان دگر برو همراه شد ، و آن كاروان عزيمت ديار سعادت داشت و سالار آن را بهبود مىگفتند .
جوانى بود به سيرت و صورت آراسته و همه كس را به خدمت او ميل تمام بود .
صحبت او طالب را موافق افتاد و در ميانهء ايشان اتّحاد بسيار دست داد .
روزى بهبود از طالب سؤال نمود كه چرا فراغت سلطنت را گذاشته رياضت سفر اختيار كردى و پشت بر مهمّات حشم و خدم كه اميدوار تو اند داده روى به جهانگشتگى آوردهاى . چون طالب بهبود را يار موافق و دوست مشفق ديد جواهر
هامش
( 1 ) . اصل : حضرت .
( 2 ) . اصل : قطعهء .
( 3 ) . اصل : درياى .