جان مضايقه ندارم ، بلكه درين امر كه مصلحت ديدهاند پيش ايشان بىاختيارم .
بيت
اختيارى نيستم بر جان شيرين ، حكم كن * تا من بىدل به جان حكم تو را فرمان برم
القصّه حسن را به طالب نامزد كردند و امرا و وزرا و اركان دولت به ترتيب جشن مواصلت ايشان مشغول شدند .
درين محل كامل را عارضهاى دست داد و از دار فنا به دار بقا خراميد و ممالك به كمال مسلّم شد .
طالب بعد از چند روزى كه از وفات كامل برآمد و شدّت ابتداى فراق گذشت كس به ملازمت كمال فرستاد و اظهار از « 1 » ملال ايّام نافرجام مفارقت پدر بزرگوار كرد و مهر و شفقت پدرى تمنّا نمود . رقمى از مدّعا بر صفحهء بيان آورد و كمال نيز خواست كه طالب را بر مضمون كريمهء « المؤمن اذا وعد وفا » « 2 » به مقصود رساند و مطابق آيهء « ارحم [ 156 ب ] ترحم « 2 » » بر مسند سرير شاهى كه مراد اوست نشاند .
اما حاسد نام شخصى كه يكى از خواصّ او بود سر در گوش او كرد كه طالب فرزند تست ، بيگانه را خويش بايد ساخت كه خويش به حال خويشتن است .
كمال فرستاد طالب را نوازش فرمود و جواب در ميان خوف و رجا داده مرخّص نمود .
حاسد را گفت درين معنى كه مانع شدى تو را به خاطر چه آيد و در آينهء ضمير تو درين باب چه چيز روى مىنمايد .
او گفت از آنجا كه اقتضاى راى من است بر آنم كه حسن را به قناعت كه پادشاه ممالك عافيت است دهى و از ملك و مال آنچه توانى به طالب ارزانى داد [ ه ] ، و الا در باب وصلت تغافل نموده عذر پيش آورده اگر زياده مبالغه نمايد ، جهت دست پيمان حسن درّ شبافروز طلب كه عاجز آيد .
و كمال نيز به طمع ملك آنچه حاسد گفت به خاطر قرار داده سوداى وصلت طالب را از سر نهاد .
هامش
( 1 ) . اصل : از اظهار .
( 2 ) . كذا . اما آيهء قرآن نيست .