صورت رمز و ايما معروض گشته بود بىحجاب در ميان آورد .
حسن خود را در مقام اعتراض نموده « 1 » گفت اين چه حكايتى است كه تو مىگويى و قصد گرفتن او كرد .
خوش كلام به خود گفت حسن خود قصد تو نخواهد كرد . اما محلّ « 2 » نديمى است « 3 » . برجست و بر سر شاخ [ 155 الف ] بلندى نشست و گفت اى حسن ، طالب مزاج تو مىدانسته است كه جلادى ، به واسطهء آن اين پيغام را به دست آدمى به تو نفرستاد .
حسن را اداى او خوش آمد و بخنديد و گفت به طالب دعاى من برسان و بگوى كه درين وادى كه تو قدم نهادهاى و كيفيّت احوال را پيغام فرستادهاى غير از ملامت و درد و داغ نيست .
بيت
عاشقان را جز سرشك آل و رنگ زرد نيست * غير بدنامى و رسوايى و داغ و درد نيست
من تو را درين جفا روا نمىدارم و خود را و تو را در رسوايى تحمّل نمىآرم و اگر تو وجود سلامت خود را در چنگ ملامت مىتوانى ديد و محمل « 4 » كوه [ با ] شكوه رياضت عشق و عاشقى مىتوانى كشيد قدم پيش نه ، و الا به حضور خود بوده سرمنزل امن و گوشهء عافيت از دست مده .
چون خوش كلام جواب پيغام شنيد به خدمت طالب مسارعت نموده از آغاز و انجام عرض كرد .
طالب گفت به حسن بگو :
بيت
در عشق تو يكدل آنچنانم * كز هستى خويشتن به جانم
در كوى وفايت اى دلارام * انديشه نمىكنم ز بدنام [ 155 ب ]
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ، كلماتى مىبايد افتاده باشد .
( 2 ) . اصل : كذا ، شايد : مخّل .
( 3 ) . اصل : كذا ولى معنى مناسبى ندارد .
( 4 ) . اصل : محل .