طالب را سخن خوشكلام بسيار پسنديده افتاد و گفت برخيز و به خدمت او رسيده نياز ما برسان و در اثناى دعا و نياز بخوان :
بيت
مرا چو چشم بر آن حسن دلربا افتاد * ز دست رفت دل و ديده در بلا افتاد
به عشوه ، چشم تو دل آن چنان ربود از من * كه چشم حيرت نرگس به پشت پا افتاد
خيال روى تو كامد درون سينهء چاك * درين خرابه ندانم كه از كجا افتاد
چه باشد از سر لطفم ز خاك بردارى * كه ناتوان « 1 » بدنم در غمت ز پا افتاد
و جواب شافى گرفته زود مراجعت نماى كه ديدهء انتظار به راه دارم .
خوش كلام پرواز كرده به ملازمت حسن رفت و حسن در بوستان سراى خويش هر طرف نگاههاى دزديدهء طالب به خاطرش مىگذشت و به خود انديشه مىكرد كه همانا نهال بخت تو در دل طالب متمكّن گرديده كه هر ساعت [ 154 ب ] به يك بهانهء نيازمندانه به جانب تو [ پيغام ] مىدهد . بارى ببين كه ازو چه بر « 2 » سر آيد و از پس پردهء غيب چه روى مىنمايد كه ناگاه خوش كلام از هوا بر سر شاخى نشسته دعا و ثناى حسن آغاز كرد .
حسن او را نوازش فرموده گفت كجا بودى كه امروز طالب اينجا « 3 » بود و تو همراه او به مباركباد اقدام ننمودى .
خوش كلام بعد از عذرخواهى تقصير به عبارت شيرين و دلپذير صورت احوال طالب را ظاهر ساخت . اما از آنجا كه عالم استغناى حسن بود سخنان ديگر در ميان آورده خود را از فهميدن آن معنى دقيق دور انداخت .
خوش كلام دانست كه حال چيست . پيشتر آمد و باز از روى فصاحت به اداى دلفريب ماجراى گذشته [ را ] روشنتر [ و ] مكرّر كرد و پيغام محبّت انجامى كه در
هامش
( 1 ) . اصل : تا توان .
( 2 ) . اصل : مى .
( 3 ) . اصل : آنجا .