كرامت فرمايد به خدمت آمده شكرگزارم « 1 » .
بيت
من اينجا « 2 » و دلم در جاى ديگر * نمىشايد به كارى بردنم راه
به دست آور دلم را از ره لطف * گرت بايد زمن كارى به دلخواه
فرهنگ گفت اى فرزند به جان پيوند ،
بيت
مبادا مرا بىتو در ديده نور * كه مرگى بود زندگى از تو دور
اين چه حرف است كه تو بر زبان مىآورى و اين چه خيال محال و سوداى فاسد جانفرساست كه در دل دارى . من سالهاست كه در بحر خون جگر غوّاصى كردهام تا مثل تو گوهر دلپذير به دست آوردهام .
بيت
سالها غوص بحر غم كردم * تا چو تو گوهرى به دست افتاد
[ 152 ب ]
بس به دشوارى آمدى در چنگ * نتوانش « 3 » ز دست آسان داد
بلى جهانگرد جادو هر چه در صفت حسن چمنآراى گفته راست است و در آن معنى درها سفته است . اما عظمت او به حدّى است كه ده سالى يك بار بر فراز قصر زبرجد در جلوه مىآيد ، يا از سراپردهء حجلهء زلال روى مىنمايد . ازين گرم خوى آتشين مزاجى است كه از غايت [ طبع ] نازكش هيچ يك از محرمان خويش [ را تاب ] دور و نزديك بودن نيارد « 4 » و از رسوم وفادارى كه پسنديدهء اهل نياز است بويى ندارد .
هامش
( 1 ) . اصل : گذارم .
( 2 ) . اصل : آنجا .
( 3 ) . اصل : نتوانست .
( 4 ) . عبارت به همين صورت است كه نقل شده و ظاهرا با دنبالهء مطلب تضاد دارد .