به هر نفس كه ز عمر تو بگذرد ، صد بار * كنى خيال رهايى وليك نتوانى
چون جهانگرد جادو صفت چمنآرا « 1 » [ را ] انتظام داد شباهنگ را وداع كرده روى به منزل و مقام خود نهاد .
بعد از ساعتى كه از رفتن جهانگرد جادو برآمد مهر چمنآراى حرارت در دل شباهنگ آغاز كرده ، شعلهء عشق عالمسوز چراغ محبّت روشن ساخت و كلبهء محنت « 2 » او را از پيرايهء صلاح پرداخت ، و شباهنگ هنوز جرعهاى از جام محبّت نچشيد [ ه ] و هرگز ملامت فرجام عشقبازى نديده ، زمانزمان اندوه دلش زياده مىگرديد و لحظهلحظه از آتش عشق چون موى بر خود مىپيچيد كه فرهنگ از جانب شهر بيامد و شباهنگ را به غايت ملول يافت .
خواست كه سبب حزن خاطر او را استفسار نمايد و زنگ غمى كه در آيينهء دل دارد به صيقل مراد بزدايد . باز به خود انديشه كرد كه شايد به علم فراست توان دريافت .
بيت
هر آن چه مىنتوانى به عقل و دانش يافت * سؤال كرده ، توان در پى جواب شتافت
و آنچه از براى او به دستورى كه [ 150 ب ] هميشه مىآورد آورده بود پيش او نهاد .
شباهنگ به خلاف آنكه همه وقت منبسط شده برمىداشت اين بار ميل تمام ننمود و برداشته به گوشه [ اى ] گذاشت و ازين جهت فرهنگ به غايت دلتنگ شد و گفت :
بيت
ايا چشم جهانبين روشن از تو * حضور جان شيرين در تن از تو
مرا كام دل و آرام جانى * مرا خوشتر ز عمر جاودانى
هامش
( 1 ) . اصل : را .
( 2 ) . اصل : محبت .