دمى كز پيش چشمم مىشوى دور * نمىماند مرا در ديدهها نور
هميشه پيش ازين خوشحال بودى * ز دام فكر فارغبال بودى
ملالى در دلت مىبينم امروز * كز آن مىسوزدم جان غم اندوز
به حال خود نهاى امروز ، بارى * به خاطر بينمت جانسوز ، بارى
بگو در دل چه دارى اى نكو راى * ز محزون خاطرم ، اين بند بگشاى
سبب حزن نازنين تو از براى چيست ، ندانم . بگو تا آنچه مراد تست در حصول آن كوشيده دلت را از انديشهاى كه دارى فارغ گردانم .
شباهنگ به خود خيال كرد كه اگر فرهنگ را از حال خود آگاه گردانم به غايت ملول خواهد شد . [ 151 الف ] حالا صلاح كار آن است كه بلايى كه تو را در جان افتاده و غمى كه در دل دردمند دست داده است پنهان داشته او را از سرّ اين معنى دور انداخته ، بنگرى كه از خداوند چه مىآيد و تحمّل آورده در پيش بينى كه از پس پردهء غيب چه روى نمايد .
جواب داد كه ساعتى در خواب بودم . چون بيدار شدم ملالتى در خاطر خويش مىيابم و درين فكر ماندهام كه بىواسطه كس را ملال از چه تواند بود .
فرهنگ گفت اگر حال اين باشد سهل است باكى نيست . خوشدل باش كه گفتهاند هر كه را غمى دست دهد شادكامى نيز از پى برو رو مىآورد .
بيت
به غمگين چنين گفت دانا كسى * كه ديديم شادى پى غم بسى
مشو رنجه گر غم شدت همنشين * كه هم بگذرد ، مىنماند چنين
اگر چه ، شب آيد به پيش نظر * شود ، از پيش روز هم جلوهگر
اگر شام شد تيره چون چشم مور * ببينى كه صبحش زند دم ز نور
القصه فرهنگ براى شباهنگ امثال اين مثالات مىآورد و او را به افسانه و افسون مشغول مىكرد تا آنكه فرهنگ سايهء كمرى گرفته و سر بر پاره سنگى نهاده و از رنج راه برآسوده به نظر [ 151 ب ] خيال تماشاى عالم كون و فساد مىنمود كه خوابش در ربود .
بعد از ساعتى كه سر از خواب آسايش برآورد و شباهنگ را نزديك خود نديد