اى شهنشاه سليمان حشمت دارا حشم * كز نهيبت شد مخالف چون مه نو در گداز
91
طريق عدالت نظر كن كه باز * مدام از كبوتر كند احتراز
145
هر ذرّهاى كه لطف تواش كرد همرهى * چون آفتاب گشت در آفاق سرفراز
30
از ره دور آمدم پيشت ز دست ظالمى * داد من بستان ز راه لطف و نوميدم مساز
91
خود گو كجا روم به كه گويم ، روا بود * بيچاره من ز عشق كسى و تو چارهساز
31
او را و تو را ، ايا سرافراز * حقّا كه نمىرسد به هم ناز
66
تذروان هر طرف در جلوهء ناز * چو مستان يكدگر را داده آواز
250
بر من ترحّمى كه دلم شد برون ز دست * زين غم به جان رسيدهام اى شاه دلنواز
31
شاها تو آن شهى كه سلاطين روزگار * آرند بر درت چو گدايان رخ نياز
30
ملالى در دلت مىبينم امروز * كز آن مىسوزدم جان غم اندوز
62
چو شد نور عدلش ممالك فروز * شب تار بر مردمان گشت روز
205
كه از دود آن آتش خانه سوز * رعيّت شب خود نخواهند روز
294
اگر نبود جمالش عالمافروز * كجا افتد كسى را چشم بر روز
234
عيسى دم صبح عالمافروز * نه دود شب و نه آتش روز
53
خورشيد ، در خجالت آن روى دلفروز * مه ، نيز منفعل كه نيايد برون به روز
208
در هوايش نسيم شعلهفروز * شعلهء جانگداز عالمسوز
88
زبان بركشيده ز روى ستيز * گواهى به خون داد شمشير تيز
111
قلمها به حرف ستم كرده تيز * برآورده با خلق دست ستيز
294
ستيزه بود با خود آن دم قرار * نه عقل است با خويش كردن ستيز
76
همه نيزهها را به خون كرده تيز * چو مژگان خوبان گه رستخيز
94
چو گردى مقيّد به چنگ عدو * فرار است لايق محلّ گريز
76
همه تيغها بر جدل كرده تيز * ز غيرت به خود بسته راه گريز
187
دهاده ز هر سوى ، بس گشت تيز * اجل كرد از جانستانى گريز
95
عزيزى كه خوارش نخواهد عزيز * ندارد به خواريش ايّام نيز
58
س
پدر را نوجوانى گفت روزى * كه از لطف تو ، پندى باشدم بس
119
الهى ندارم به غير تو كس * اميدم بدان آستان است و بس
104
نرفتى ز ملكش دلآزرده كس * كمال عدالت همين است و بس
122
جوابش اينچنين گفت آن كهنپير * كه اى در باغ عمرم سروِ نورس
119
ار چنين كارى كزو امروز آيد در وجود * روز آخر آنچه او بيند نبيند هيچكس
182
به خدمت كوش اگر دارى اميدى * كه از خدمت به جايى مىرسد كس
119
واى بر فرماندهى كز بهر دفع خصم ملك * از رعيّت رشوتى در خاطر آرد ملتمس
182
چو در كين زند بىتميزى نفس * كند بىتميزِ دگر را هوس
216