اقبال مطيع و بخت ياور * توفيق رفيق و فتح بر سر
140
بوستانى چنان نديده كسى * در لطافت يقين ، ز اهل بشر
44
بود از سمن و شكوفهء تر * صحنى چو به شب سپهر اخضر
51
يلان را ز هر گوشه طبل ظفر * رسانيد پيغام جنگ جگر
187
اين چه حرف است كه صدبار دگر گر گويى * باز بر پاى تو افتم كه بگو بار دگر
29
اى نسيم سحر اين قصهء جانسوز چه بود * كه دلم نيست به جز مايل گفتار دگر
29
اگر چه ، شب آيد به پيش نظر * شود ، از پيش روز هم جلوهگر
62
هرگه كه فكنده پرده از شمع جمال * خورشيد ز گرمى رخش كشته ز دور
245
مبادا مرا بىتو در ديده نور * كه مرگى بود زندگى از تو دور
64
رهش بود باريك مانند مور
154
ز خورشيدِ جمالش ديده را نور * به ديدارش ديار حسن معمور
230
به حسن و دلبرى معروف و مشهور * به دورش ملك خوبى گشته معمور
279
دمى كز پيش چشمم مىشوى دور * نمىماند مرا در ديدهها نور
62
اگر شام شد تيره چون چشم مور * ببينى كه صبحش زند دم ز نور
62
خجل از پرتو رايش مه و خَور * ز راى روشنش گيتى منوّر
285
سيمين ذقنى به دلبرى غيرت حور * وز ديدن او ديدهودل يافته نور
245
اى خرد ، بين كه چه سان خلعت زيبا بايد * كه شود منفعل از خوبى او مهر سپهر
37
سمنبرنگارى دلافروز چهر * به اوج حلاوت به از ماه و مهر
65
بر آن برجها چون بر اوج سپهر * نرفته به بالاش جز ماه و مهر
245
درّ يكتاى چنان از صدف آمد بيرون * كه خجالت برد از پيكر او درّى مهر
37
از آواز كوس و خروش نفير * گران گوش گرديد گردون پير
287
هوا گشته تيزنده چون زمهرير * نسيمش گذر كرده بر كس چو تير
118
تبهكار نادان در آن داروگير * نبودى ز دانا ، نصيحتپذير
140
چنين گفت دانندهء بىنظير * به شاه فلك قدر اعلى سرير
275
كه تا بيشتر زين همه دار و گير * بماند بسى در جهان اين وزير
297
خردمند و پاكيزهراى و دلير * ز بيمش جلاى وطن كرده شير
108
برآمد ز هر سو خروش و نفير * بشد تا به چرخ برين دار و گير
95
ز
هر آنكه رفت ز كاشانه جانب گلزار * نه عاقل است كه ناكرده سير ، گردد باز
43
كسى نيافت خبر از مسافران عدم * نگر كسى كه مسافر شد و نيامد باز
116
جهان بود چو يكى باغ در كمال صفاى * بيابد اهل خرد گرد ديدهء خَود باز
43
عاجز كبوترى كه پناه آورد به تو * گردد چنان كه عار كند از شكار باز
30
چو روبه به بازى همه حيلهساز * زهى شير چنگان روباه باز
294
خرامان هر طرف كبك خوشآواز * به قهقه ايمن از سرپنجهء باز
250