يادگارى را نشايد بهتر از نام نكو * پس همان بهتر كه ماند نام نيكو يادگار
93
ز عدلش چنان يافت گيتى قرار * كه در خواب شد گوييا روزگار
205
بگذشت روزگار و به آخر رسيد عمر * در فكر كار باش كه بگذشت روزگار
280
به حكمت چنان قادرست آن حكيم * كه چون او محال است در روزگار
28
يكى دشتپيماى درياگذار * شتابندهتر ز ابلق روزگار
52
چنان قحط سالى شود در ديار * كه نالد به درد كسان روزگار
138
كسى را كه ياور شود كردگار * نپيچد سر از حكم او روزگار
58
ايا شاه شاهان گردون سرير * گداى تو فرمان ده روزگار
35
اميدم چنان است از كردگار * كه مانى به دولت بسى روزگار
242
يكى اشكريزان چو ابر بهار * يكى چهره كرده به ناخن فگار
140
اگر ملك خواهى كه يابد قرار * مبُر دست از تيغ جوهرنگار
216
به تيغ زحل هيبت آبدار * برآرم ز جان مخالف دمار
109
چرخ در دهر نديد است چنان طرفه پسر * كه كنون مادر ايّام گرفتش به كنار
37
به تمكين و تدبير و حكمت ، شعار * چو سدّ سكندر به فضل استوار
294
سواران جنگى هزاران هزار * شدند از سحر تا به شام استوار
94
همه آشوبخوى و عربدهكار * همه جلاد شيوه و خونخوار
214
اگر زنده برگشت خود بُرد گوى * وگر كشته شد رفت خود مَردوار
181
همه شهرياران عالى تبار * شدند از پى خدمتش بندهوار
183
به حكمت چو سويى خرامان شود * صبا مژده آرد ز فصل بهار
28
به عقل و خرد شهرهء روزگار * به حسن و لطافت چو خرّم بهار
249
دايم از سيل مژه ، رخسارهء آن گلعذار * بود خرّم لالهزارى تر ز باران بهار
79
ايّام نديده آنچنان طرفهنگار * در حسن و جمال خوشتر از باغ و بهار
79
گلرخى بىخبر ز مستى خواب * در لطافت فزون ز باغ و بهار
54
او چو گل خرّم و شاد از پدر و مادر خود * پدر و مادر ازو خوش چو هواهاى بهار
37
نديده دهر آن سان طرفه گلزار * چو فردوسى پر از اشجار و انهار
250
سپاه برون از حساب و شمار * سفيد و سيه همچو ليل و نهار
88
غم كاروان گر خورد شهريار * فزون گرددش گنج و مال و ديار
180
به دانش سرافراز آن روزگار * ازو شاد هم شهر و هم شهريار
276
بگير افتادگان را دست زنهار * اگر دانشورى و مرد هشيار
57
آراسته آن شكفته گلزار * از سبزه و گل چو عارض يار
50
به صفا به ز بوستان ارم * به بقا از بهشت داده خبر
44
به حقّ امامان والاگهر * كه نازش بديشان كند بحر و برّ
297
اگر مرغ كردى به آنجا گذر * هوايش روان سوختى بال و پر
170
پدر را بسوزد به مهر پسر * پسر را نشاند بهجاى پدر
185
ز دل سينهء كينهور گشت پُر * صدف را بدان سان كه در سينه دُر
111