ش
گو اين دو روز همچو تويى را نثار باش
148
اعتمادى نيست بر عمر گرامى ساعتى * بارى اين ساعت كه هستى ، عمر من غافل مباش
81
چه اختيار به جان و دل است پيش منت * تو بندهاى به دل و جان مطيع فرمان باش
40
به هر جانب كه مىبودى شتابش * شدندى بخت و دولت در ركابش
284
برهم زده گشت كاروبارش * درماند به روز روزگارش
169
ايّام كشيد در زمينش * زان گونه كه بود در كمينش
169
دو درياى لشكر برآمد به جوش * فلك از غريو يلان بست گوش
95
بدان سان برآمد ز هر سو خروش * كه بگرفت گردون پرحيله گوش
111
ز اشغال كتابت رفته از هوش * . . . گشته جز خوردن فراموش
297
سپر پيش گرز گران داشت گوش * سپردار را شد ز سر عقل و هوش
287
شهنشاهى فزون ز انجم سپاهش * مثال چرخ اطلس بارگاهش
284
ازين غافل نبايد شاه و درويش * كه باشد جمله را اين راه در پيش
230
ز هم در تعصّب قدم رانده پيش * گرهها در ابرو و سرها به پيش
206
همه خلق را بهر اعزاز خويش * به صد درد رنجور خواهند و ريش
288
قلم نى كه بهر دل ريش ، نيش * دل خلق از آن نيش ، پيوسته ريش
294
فرمان نپذيرفت جفاپيشهء بدكيش
141
دل خلق را از جفا داشت ريش * در آن ملك جور و ستم كرده كيش
140
آن بود سلطان كه چون آرام يابد بر سرير * جمله عالم را بيارايد به عدل و داد خويش
195
گر چنين باشد بسى باشد بقاى عمر او * ور كند بنياد ظلم او بركند بنياد خويش
195
همان شوره آخر كند كار خويش * تو شرمنده گردى ز كردار خويش
176
چو در خنده بيند تو را ظلم كيش * به اميد بخشش كند كار خويش
216
اى كه وصل تو مراد دل من بود مدام * شكر لله كه رسيدم به مراد دل خويش
48
نواله چو بينند بر خوان خويش * نشايد كه دزدند ، از آنِ خويش
275
الهى به پاكان درگاه خويش * به پاكان شايستهء راه خويش
296
غ
از ان حالت كسى واقف نباشد * مگر طفلان كه از خويشند فارغ
116
پى قتل هم بركشيدند تيغ * نديدند هم را ز كشتن دريغ
187
ف
همه خونريز كشور سيّاف * همه خنجرگذار سينه شكاف
214
دو لشكر كشيدند با هم دو صف * يكى كوه چون آهن ، از هر طرف
111
ق
در آهن نهان از قدم تا به فرق * فروزان به چشم مخالف چو برق
94