ر
به دست آور دلى تا مىتوانى * كه گفتند اهل معنى دل به دست آر
57
بيستونها بودت مخزن لعل و زر و سيم * دُرج دُرهاى گرانمايهء تو دريابار
31
چنان آب كم شد در آن روزگار * كه از قعر جيحون برآمد غبار
143
خاكش چو كُحل ديدهء جان را جلا دهد * بادش برد به رايحهء خوش ز دل غبار
135
اى نكوسيرت صافى دل پاكيزه گهر * كه روان طبع تو ز آيينهء دل شسته غبار
31
اى تو را از همه حسن و لطافت به كمال * خاصه آواز كه از جان و دلم شسته غبار
58
چو خواهى كه مُلكت بود برقرار * ممالك به دست وزيران سپار
275
فرّخ سحرى چو عارض يار * مستخرج ظلمت شب تار
53
چو بنمايد به شب از پرده رخسار * جهان را در رهاند از شب تار
233
چه كار آيدم اين چنين روزگار * سيه روزگارى چو شبهاى تار
302
چو باشد مهيّا مراد دلش * چرا بىضرورت كند جان نثار
181
اى ز خورشيد رخت چشم جهانبين نور دار * گوشهء چشمى به احوال من مهجور دار
55
در فراقت سر به بالين داشتم از ضعف تن * گر به پابوس شما تقصير شد معذور دار
55
سپاهى پى دشمن آيد به كار * قلمزن بود مرد را پاسدار
294
زهى دهر خونخوار بىاعتبار * كه در هيچ كارش نباشد مدار
185
چو نبود دولت وصل توام يار * مرا از رقعهاى دلشاد مىدار
96
سيمين ذقنى و گلبدن ، غنچه دهان * نسرين بر و سرو قامت و لالهعذار
79
سر منزلى كه تازه بود از هواى آن * جان مسافرى كه به سويش كند گذار
135
همه بادپايان شامى سوار * همه ناوكانداز و خنجرگذار
94
برآيد گل و سبزهء جانفزاى * ز خاكى كه او را شود رهگذار
28
اميرانِ شاهنشه كامگار * برين نامور داشتندى قرار
93
سپاهى به اميد لطف و كرم * سر خود ببازد گه كارزار
181
ز هر سو سپاهى برون از شمار * مهيّا شدند از پى كارزار
187
شده در زير بار از كار بسيار * مثال عنكبوتى لاغر و زار
204
رعيّت از ايشان به زارى زار * قلم بر كف ، ايشان به صورت هزار
293
روى دلجوى او صفاى چمن * عاشق روى او هزارهزار
54
به خدا گر رسد آواز تو روزى به چمن * بىخود افتند ز مرغان شباهنگ ، هزار
58
حرب سنانهاى مردم شكار * شد آن دشت و صحرا يكى لالهزار
189
گروهى برون از حساب و شمار * زده خيمه هر سو هزاران هزار
205
نشايد ز فرمان ده روزگار * كه بخشد ممالك به هر بىوقار
181
نيست عارى ز شاعرى بسيار * جز گدايى از آن ندارد كار
308
تو را دل گرچه با من شد گرفتار * مرا هم دست و دل ماندست از كار
97
پى زينت او ز نقش و نگار * بسازى به هر گوشه صد اصل كار
176
دل بيچاره جايى شد گرفتار * كه عاجز گشت عقل از چارهء كار
261