تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
همه را لطف و كرم هست ز سلطان ليكن * هر كه را هر چه بود لايق آن خواهد بود
35
آن‌كه با خويشتن چنان باشد * با دگر كس چگونه خواهد بود
175
نه ستم‌پيشه‌اى كه روز حساب * روى بر خاك و شرمسار بود
178
پادشاهى كه عدل و داد كند * لايق لطف كردگار بود
178
در جهان هرچه هست از بد و نيك * جمله در حكم شهريار بود
178
مرا كدام صلاح و چه اختيار بود * صلاح من همه در راى شهريار بود
113
گويى كه زر و مال جهان پيدا كن * پيداست كه چند در جهان خواهم بود
169
به جنّ و انس فرمانش روان بود * روان در ملك تن مانند جان بود
279
محلّ بازى ، آن توسن چنين بود * كه گه بر آسمان گه بر زمين بود
75
مشكلاتى كه فلك راست پس پردهء غيب * كنم آسان اگرم لطف تو همراه بود
27
اى بزرگى كه دل پاك تو از پاكى خويش * از همه نيك و بد مملكت آگاه بود
27
شب و روز اندرين انديشه مىبود * كه يارش چون نمايد روىِ بهبود
261
كنيزكى كه مهش بر سر غلامى بود * وزان غلاميش اميد نيكنامى بود
26
ديد گنجى كه شادمانى او * بهتر از عمر جاودانى بود
132
همه كس لايق الطاف و عنايت نبود * مگر آن كس كه شد از بهر عنايت موجود
35
آن‌چنان روح پرور آوازى * كه استماعش غبار جان بزدود
50
چه اميد از كسى كه در پى جاه * روز و شب جان خويش را فرسود
175
هركه با اعتقاد بر درِ شاه * بندگى كرد بختيار شود
25
از هر سر موى تو جهان را فرجى است * يك موى ، الهى ز سرت كم نشود
147
تا عهد زمانه بر تو محكم نشود * اسباب سلامتت مسلّم نشود
147
ظاهر كنم ، چو عاقبت اظهار مىشود
63
تن را جفا و جور كشى بهر جان بود * جان را به باد كس به اميد كه مىدهد
150
به تحريكِ فارس ، گر از جا جهد * به فرق سپهر برين پا نهد
76
ناديده رخ او شده‌ام عاشق و شيدا * اى واى بر آن دم كه رخش در نظر آيد
30
گر شحنه كسى را به گناهى گيرد * غم نيست ، گناه را گواهى بايد
160
گر خواجه به پرسش گناهم آيد * انكار كنم ، مرا چه مىفرمايد
160
نظر پادشاه اكسيرى است كه * مس و روى ازو طلا گرديد
40
خاك را كيميا كند اثرش * هر كه شد خاك ، كيميا گرديد
40
غرض من ز سفر دولت ديدار تو بود * للّه الحمد كه آن بخت ميسّر گرديد
202
جفا هر روز بيش از پيش گرديد * دل مردم به غايت ريش گرديد
215
افسوس بسى خورد و به جايى نرسيد
287
لواى ظلم و ستم سر به اوج چرخ كشيد * نفير يا رب و زارى به مهر و ماه رسيد
108
بد و نيك لشكر ، سياه و سفيد * بريدند از زندگانى اميد
151
سران را بگويد كه يار منيد * مدار همه ، كار و بار منيد
177
هر كس به صلاح خود سخن مىگويد
147