تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
بفرمود تا جمله برخاستند * سپه را سراسر بياراستند
93
چنان تيغ كينه برافراشتند * كه گويى به جنگ آرزو داشتند
94
نازنينى كه مه و مهر پى ديدن او * پدر و مام شب و روز بسى گرديدند
82
ساكنان سر آن كو چو بديدند رخش * گر كسى گفت كه من ديدم ازو نشنيدند
82
كرم‌پيشگانِ خرد ياورند * سخن كوته ، از يكدگر بهترند
294
درّ يگانهء دوران و نور چشم پدر * كه روزگار نديد است اين چنين فرزند
41
از جوع كسى كه او نفس دير زند * شايد ز طمع كه حمله بر شير زند
178
چون مرغ شود تشنه ز انديشهء آب * خود را چه عجب اگر به شمشير زند
178
به خوبى چنان گشته باز آن سمند * كه از چشم بوديش بيم گزند
76
مردمى بين كه بهر زينت ملك * دوست را همچو دشمنان بكشند
219
آه از آنان كه بهر مال جهان * به هلاك هم از زمانه خوشند
219
ز آمد شد تيرباران تند * نسيم اندر آن رهگذر ماند كند
95
همه سركشان را ز پا افكند * جفاپيشه را در بلا افكند
177
هنگام ضرور بهر فرزند * دل را ز حيات مىتوان كند
42
خداوند آن را كه يارى كند * زمانش نشايد كه خوارى كند
58
قدر جان دلخسته‌اى داند * كه او جان مىكند
146
اگر شاه خواهد كه شاهى كند * تصرّف ز مه تا به ماهى كند
177
هر پادشهى كه طرح بيداد فگند * خود را به دعاى بد زهّاد فگند
142
بركند نهال هستى خويش ز بيخ * القصّه بناى خود ز بنياد فگند
142
خردور نهنگان دريادلند * وز ايشان خوش آنها كه در ساحلند
294
كس دلارام را چگونه كشد * كه همه كشتهء دلارامند
241
مكان بخشش جود و محيط فضل * به علم زمين پست به حلم و به قدر چرخ بلند
41
حصارى چو گردون گردان بلند * و زو گشته كوته خرد را كمند
245
همه نقد جانها نثارت كنند * دل و ديده مصروف كارت كنند
275
هميشه جان به سخن در رهت نثار كنند * ولى چو وقت ضرورت رسد فگار كنند
173
سخن گويند آن اعجوبهء چند * كه معنى را نداند جز خداوند
175
همه اهل سفر را گشت رهبند * ميان سنگ و خاك افتاد پيوند
167
باشد خوشىّ پدر به فرزند * داند چو به جان خويش پيوند
42
خورند خون جگر وز جهان روند اولى است * كه تنگدل به جهان پيش اين‌وآن آيند
40
نه همّت است كه در پيش كهتران از خود * چو آفتاب رخ زرد بر زمين سايند
39
دلگشا چون مثال مژدهء وصل * جانفزا همچو نغمهء داود
50
لب او كه همرنگ ياقوت بود * به وقت سخن روح را قوت بود
65
هرچند تو را جرم و خطا خواهد بود * بخشايش و مرحمت ز ما خواهد بود
152
نيكى كن و بگذر ز سر سيرت بد * زنهار و گرنه بى تو بد خواهد بود
179
انديشهء عُقبى ز خرد خواهد بود * بر بىخردان حديث ردّ خواهد بود
179