تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
عاشق كه سرشت پاك دارد * از درد و الم چه باك دارد
69
ور اينها نبودش افتد به جايى * پشيمان گردد و سودى ندارد
43
هر سو حركت دهد نسيمش گاهى * بندند گمان برو كه جانى دارد
75
از اسپ همين موى ميانى دارد * تصويرش اگر كنى نشانى دارد
75
وگر آن نبودش بايد هنرمند * كه از جان طالبش خدمت گذارد
43
غمش گاهى برادروار مىخورد * گهى سوى هلاكش دست مىبرد
75
عمر را خوش گذران تا بتوانى ، زنهار * حيف باشد ز چنين عمر كه ناخوش گذرد
59
چو انديشهء قتل ضحّاك كرد * جهان را ز ظلم و ستم پاك كرد
111
فراقت قصد جان ناتوان كرد * فغان كاخر فراقت قصد جان كرد
96
ز بس كاندران دشت افتاد مرد * فلك ياد صحراى محشر نكرد
151
به جنبش برآمد زمين نبرد * رخ آسمان را بپوشيد گرد
189
نكهت دلكش او داغ كهن تازه كند * ديدن خلعت او ديدهء جان افروزد
60
هر گه آن ماهرخ از پرده برون مىآيد * رويش از حسن چو خورشيد جهان افروزد
60
فرزند فروغ ديده باشد * آرام دل رميده باشد
42
زينت‌گر ملك لطف شاهى باشد * هر شه كه به عدل دادخواهى باشد
180
هر شه كه به مملكت پناهى باشد * شايستهء رحمت الهى باشد
180
گويند كه از مرگ بتر چيزى نيست * چيز بتر از مرگ جدايى باشد
72
زان ورق كز خامهء مشكين ايشان زيب يافت * صفحهء زيب جمال نوخطان منسوخ شد
298
يك نظر از صورت خوبان ، به رسوايى كشد * ور كسى افزون كند كارش به رسوايى كشد
131
ندانم حال آن ظالم چسان شد * كه روز مرگ او عيد كسان شد
216
گفت دانا كز الفت ارذال * در بناى اميد نقصان شد
174
همدمى هر كه با اراذل كرد * آخر از كرده‌اش پشيمان شد
174
جهان كهن آن‌چنان تيره شد * كه چشم جهان‌بين برو خيره شد
263
. . . تشنه آن‌چنان گشتم * كه لبم بر لب فرات آمد
34
عطاش قفل فرو بسته را كليد آمد * كه رفت بر در لطفش كه نااميد آمد
30
دلم از حال رفته بود ولى باز * از . . . آمد
2 ، 34
اى دل زار ، غمِ نوش لبى پيش آمد * رفت حال خوش و حال عجبى پيش آمد
63
مرحبا اى شمال فرخ‌پى * كز توام مژدهء وصال آمد
34
در جهان بايد از امير و فقير * هركسى جاى خويشتن داند
175
شاه بايد چنان‌كه در نظرى * قيمت و قدر هر كسى داند
175
هر كه را نيست لايق عزّش * ننشيند به او و ننشاند
175
عشق را در عقب پرده نهان نتوان داشت * زان كه در پرده محال است كه پنهان ماند
69
به هر سو كه آيات نصرت بخواند * كسى را مجال تمرّد نماند
183
لواى خصومت برافراشتند * پى قتل بر يكدگر تاختند
189
به هم آن دو لشكر برآويختند * ز جا مركب كين برانگيختند
187