تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
چو زلف عروسان كمندى به دست * شتابان سمندى به بالا و پست
51
جهان را حضور و امانى ز تست * دل خلق را شادمانى ز تست
242
زحل با همه سربلندى كه هست * برين قصر فيروزه دربان تست
112
ايا مهربان مالك ملك‌بخش * كه عالم همه سر به سر زان تست
112
درين خانه از نيك و بد هر كه هست * چو من جمله را چشم در خوان تست
112
بترس از خداوند بالا و پست * كه سازد زبردست را زيردست
139
عاشق ساده‌لوح بيچاره * گفت با خود كه اين نه دشوارست
72
پى نفع خويش آن ليئمان سست * نخواهند كس در جهان تندرست
288
چو تيغ سياست بمانى ز دست * به كشور ز هر جانب آيد شكست
216
پيش دانادلان ز دشمن و دوست * عزّ هر كس به قدر دانش اوست
198
نازنين ، طبع ، تو را سربه‌سر انديشه نكوست * تو لطيفى و تو را لطف و كرم عادت و خوست
74
به يكى خشم كن و با دگرى گوشهء چشم * تا بدانند كه در مخزن شاهى همه هست
218
عاشقان را جز سرشك آل و رنگ زرد نيست * غير بدنامى و رسوايى و داغ و درد نيست
68
دانستم اين‌كه كار جهان را مدار نيست * بر عمر اعتماد و مدارى به كار نيست
خواهد شدن ، هر آن‌كه درين مجلس آمده است * در آمدوشدن به كسى اختيار نيست
از حديثى كز مقام كينه و آزار نيست * جان من از يار رنجيدن طريق يار نيست
304
باورم نايد كه مىخوانندش از خيل بشر * زان كه اين حسن و لطافت حدّ آب و خاك نيست
130
مرد عاشق تصوّر جان كرد * كه به جانان ز جان مضايقه نيست
72
هركو قدم نهاد به سر منزل فنا * وارست آن‌چنان كه ز عالم خبر نداشت
117
ديروز مسافرى رسيد از ره دشت * گفتا كه چه گويم كه چه بر من بگذشت
47
آن‌كس كه بود در وطن خويش به كام * بيهوده چرا گرد جهان بايد گشت
47
ز بيداد زمستان آهوى دشت * به گرد آتش صياد مىگشت
167
اگر از گلِ شورهء بدسرشت * بيابى ، بسازى به باغ بهشت
176
هر آن چه مىنتوانى به عقل و دانش يافت * سؤال كرده ، توان در پى جواب شتافت
61
در منزل صلاح كسى كو مقام يافت * گردون به كام او شد و كارش نظام يافت
117
فَلَك خرّمى از وجود تو يافت * مَلك افتخار از سجود تو يافت
242
جهان از فيض لطفش خرّمى يافت * دل غمگين دوران بىغمى يافت
237
چو كار جهان جمله آلايش است * خوش آن كس كه پاك آمد و پاك رفت
83
چه خوش گفت آن عارف پاكباز * در آن دم كزين عالم خاك رفت
83
بگذاشت رسم خويش و طريق دگر گرفت
144
بگذاشت ره ظلم و پى عدل گرفت
143
هر كس به ترانه‌اى حديثى مىگفت
146
عجب قومى هميشه در فلاكت * رسيده تا به سرحدّ هلاكت
297
بر گوى كه چيست در خيالت * چندين ز چه ناخوش است حالت
63
جهان‌پناها پناهى * ندارم به جز آستانت ،
33