تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
غنچه چون ديد چشم مستش را * دهنش باز ماند از حيرت
45
گلرخى در كمال زيبايى * ماه را رشك و مهر را غيرت
45
در كوى عشق رهگذرى را سلامت است * آن‌جا اگر مقيم شود كس ، ملامت است
131
ادب موجب دولت سرمد است * سعادت ، ادب شيوه را بىحد است
122
گر درد بود براى مرد است * ور مرد بود ز بهر درد است
69
مىتوان گفت كس بر قنّاد * يا خود اندر دكان عطار است
72
او را و تو را ز هم چه چاره است * وصلش بطلب ، چه انتظار است
66
اگر هوشمندى و كارت وقار است * تو را با چنين گفت‌وگوها چه كار است
290
در ملك جهان كه بيمدار است * فرزند ز بهر يادگار است
242
چراغ ديدهء شب‌زنده‌دار است * مراد خاطر اميدوار است
234
زهى صفات كمالت كه بحرِ پرگهر است * ثنا و مدح تو گويد هر آن كه باخبر است
157
در باغ ، رخش فزون ز گلبرگ تراست * هر ديدنش از بار دگر خوبتر است
60
خدنگ از كمينگاه پر كينه خاست * به جان همه پردلان گشت راست
287
مصلحت نيست بدان ملك تو را عزم سفر * كه در آن راه به هر گام تو را صد خطر است
109
هر چند كه در چمن ، سمن جلوه‌گر است * ليكن رخ آن نگار چيزى دگر است
60
چون كرد سفر آمدنش باز محال است
146
مبارك اخترى فرّخ‌جمال است * ز رويش مهر و مه را انفعال است
243
خسرو اهل كرم ، پيشرو اهل كمال * كه كمالش همه جان‌پرور و آرام‌دل است
275
سفر ناكرده را گويند خام است * تمامى كار خامان ناتمام است
108
نظر پادشاه گردون قدر * راست چون آفتاب تابان است
40
تابش آفتاب از گردون * به بدونيك دهر يكسان است
40
اينك اينك آن‌كه نور چشم گريان من است * اينك اينك آن‌كه آرام دل و جان من است
54
در جهان كار هركسى پيداست * زان كه در كارها تفاوتهاست
90
نقد عمرى شده از كف ز پى گنج مراد * بعد عمرى است كه اين نقد به دست افتاده است
168
گلخنى بر گلخن و بر تخت دولت شاه به * زان كه آن‌جا هر كسى از بهر كارى آمده است
174
تو را از من اميد غم‌گسارى است * مرا هم از تو صد امّيدوارى است
97
روز تو اگر به شب مبدّل گردد * نوميد مشو كز پى هر شب روزى است
199
گردون چو يكى دشمن خرمن سوزى است * هر روز پى مهر جهان‌افروزى است
199
رسوا شدن از تو دوستكامى است * بدنامى عشق نيكنامى است
69
جهان را چنان خيل بخشنده نيست * در آن خيل هريك به خود حاتمى است
295
ازو لب‌تشنگان را قوت جان است * كه جانانِ خوش و دلدار جانى است
28
به آن حسن و لطافت كس نديده * خضر كو را حيات جاودانى است
28
وصالش مايهء عمر درازست * سخن كوتاه آب زندگانى است
28
عنان اختيارم رفت از دست * شدم در گوشهء اندوه پابست
263
به شاخ گل در افغان بلبل مست * دمادم داستانى تازه مىبست
250