نيست عالم را بقا و اهل عالم را وفا * پس همان بهتر كز اينها گوشهاى گيرد كسى
83
نيكى كن و بگذر ز سر سيرت بد * زنهار و گرنه بى تو بد خواهد بود
179
و
واى بر فرماندهى كز بهر دفع خصم ملك * از رعيّت رشوتى در خاطر آرد ملتمس
182
ور اينها نبودش افتد به جايى * پشيمان گردد و سودى ندارد
43
وز آن پست و بالا همين ديد شاه * گهى پشت ماهى ، گهى پست ماه
52
وز آن خوبى ملايم همچو مستان * ز شوقش نعره زن مرغان بستان
45
وزير نيكراى عالمآراى * كه در عالم نبودست آن چنان راى
292
وزير هوشمند نازنين راى * ز روشن راى مهر عالمآراى
278
وزيرى خردپيشهاى كاردان * چو عقل گرانمايه بسيار دان
276
وصالش مايهء عمر درازست * سخن كوتاه آب زندگانى است
28
وگر آن نبودش بايد هنرمند * كه از جان طالبش خدمت گذارد
43
و گر كاروان را شود بسته راه * پذيرد خلل كشور پادشاه
181
ه
هر آنچه مىنتوانى به عقل و دانش يافت * سؤال كرده ، توان در پى جواب شتافت
61
هر آنكه رفت ز كاشانه جانب گلزار * نه عاقل است كه ناكرده سير ، گردد باز
43
هراسان نه از قهر ايزد تعال * پسنديده بر خلق رنج و ملال
140
هر بناى سخن كه كرده به پاى * در بلندى ، همه فلك فرساى
309
هر پادشهى كه طرح بيداد فگند * خود را به دعاى بد زهّاد فگند
142
هرچند بود مسرّتِ سلطانى * و آرام كنى به مسند خاقانى
179
هرچند تو را جرم و خطا خواهد بود * بخشايش و مرحمت ز ما خواهد بود
152
هرچند كه در چمن ، سمن جلوهگر است * ليكن رخ آن نگار چيزى دگر است
60
هر دو را همنشين ، سعادت و بخت * هر دو را عدل و داد پيرايه
78
هر دو را يار ، دولت و اقبال * هر دو را خلق و خوى همسايه
78
هر ذرّهاى كه لطف تواش كرد همرهى * چون آفتاب گشت در آفاق سرفراز
30
هر زمان رشك مىبرد صد بار خضر * بر عمر و زندگانى او
117
هر سو حركت دهد نسيمش گاهى * بندند گمان برو كه جانى دارد
75
هر سو شود عنان سمند تو معتكف * باشند بخت و دولت و اقبال در عيان
277
هر شه كه به مملكت پناهى باشد * شايستهء رحمت الهى باشد
180
هر كس به ترانهاى حديثى مىگفت
146
هر كس به صلاح خود سخن مىگويد
147
هركو قدم نهاد به سر منزل فنا * وارست آنچنان كه ز عالم خبر نداشت
117
هركه با اعتقاد بر درِ شاه * بندگى كرد بختيار شود
25