گ
گاه در دل ، گاه در چشم ترم جا مىكنى * شكر اين دولت چه سان گويم ، كرمها مىكنى
77
گاهى به شكستگان محنت مىبين * تا قدر ز سعادتى كه دارى دانى
179
گر از ابرى فتادى قطرهاى آب * صدف ناديده بستى گوهر ناب
167
گر امانت به دستشان افتد * صاحب مال در قران افتد
203
گر چنين باشد بسى باشد بقاى عمر او * ور كند بنياد ظلم او بركند بنياد خويش
195
گر خواجه به پرسش گناهم آيد * انكار كنم ، مرا چه مىفرمايد
160
گر درد بود براى مرد است * ور مرد بود ز بهر درد است
69
گر درد كشم دواست از وى * ور جور بود وفاست از وى
69
گردون چو يكى دشمن خرمن سوزى است * هر روز پى مهر جهانافروزى است
199
گر شحنه كسى را به گناهى گيرد * غم نيست ، گناه را گواهى بايد
160
گرفته ز كار جهان گوشهاى * قناعت به خود ساخته ، توشهاى
57
گر كند بدرقهء لطف تو همراهى من * زود باشد كه به سر منزل مقصود رسم
105
گر گدايى به در او به رياضت نالد * هيچ شك نيست چو قارون كه توانگر گردد
24
گر نريزد پادشه آن روز خون بيضه دزد * روز ديگر بر مثال بيضه دزدد گوهرى
99
گروهى برون از حساب و شمار * زده خيمه هر سو هزاران هزار
205
گريزان ز درويش ، داراى جاه * به هر گوشه چون مفلس از قرض خواه
143
گشته هر جانبى به راحت و رنج * گرم و سرد جهان بسى ديده
25
گفت دانا كز الفت ارذال * در بناى اميد نقصان شد
174
گفتم به تو هرچه ديدم از روى صلاح * ديگر تو صلاح خويش را خود دانى
145
گفتمش در دل و در ديدهء من جا كردى * جان من لطف نمودى و كرمها كردى
49
گفتى چنان مكن كه ز فرمان روى برون * فرمان تُراست هرچه تو گويى كنم چنان
166
گلخنى بر گلخن و بر تخت دولت شاه به * زان كه آنجا هر كسى از بهر كارى آمده است
174
گلرخى بىخبر ز مستى خواب * در لطافت فزون ز باغ و بهار
54
گلرخى در كمال زيبايى * ماه را رشك و مهر را غيرت
45
گلستانى پر از گلهاى خوشبوى * چو روى مهوشانِ عنبرين موى
250
گو اين دو روز همچو تويى را نثار باش
148
گوهر مقصود بايد ، روى در دريا نهم * يا به كام دل رسم يا سر به جاى پا نهم
73
گويند كه از مرگ بتر چيزى نيست * چيز بتر از مرگ جدايى باشد
72
گويى كه زر و مال جهان پيدا كن * پيداست كه چند در جهان خواهم بود
169
گهم چاشت بىدانه و گاه شام * گهم روز چون روزهدارى تمام
302
گهى گر تلاطم شود ، موج زن * ز وهمش بلرزد به خود اهرمن
180
گهى مىساختش از مژدهاى شاد * گهى اخبار نوميديش مىداد
75
گهى نان نمودى ز سير جمال * بدان سان كه يوسف ز قصر بلال
143