تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
منم آن‌كه از لطف يزدان پاك * سر دشمنان را فكندم به خاك
145
مىتوان گفت كس بر قنّاد * يا خود اندر دكان عطار است
72
مىكرد صبا وصف هواى سر آن كو * جان‌بخش و دل‌افروز چو ايّام جوانى
116
مىكنم گستاخى و دارم از لطفت اميد * كز كرم معذور دارى بندهء گستاخ را
26 ن
ناديده رخ او شده‌ام عاشق و شيدا * اى واى بر آن دم كه رخش در نظر آيد
30
نازنين ، طبع ، تو را سربه‌سر انديشه نكوست * تو لطيفى و تو را لطف و كرم عادت و خوست
74
نازنينى به فهم عقده‌گشاى * مجلس‌آراى پادشاه و گداى
309
نازنينى كه مه و مهر پى ديدن او * پدر و مام شب و روز بسى گرديدند
82
نبوده به خوبى چو او گلعذارى * ز سر تا قدم جمله در آنِ خوبى
130
نبوده جز بغل آن را جاى * كه بندى بوده از پيوند بر پاى
297
نبينند راهى به جز راستى * كه باشد كمى از سر كاستى
275
نخستين صد گونه راه صواب * به هم گر برآرى به مشك و گلاب
176
ندارم ، چه دارم درين زندگى * به جز خجلت و غير شرمندگى
302
ندانم حال آن ظالم چسان شد * كه روز مرگ او عيد كسان شد
216
نديده دهر آن سان طرفه گلزار * چو فردوسى پر از اشجار و انهار
250
نرفتى ز ملكش دل‌آزرده كس * كمال عدالت همين است و بس
122
نشايد ز فرمان ده روزگار * كه بخشد ممالك به هر بىوقار
181
نشستى ز وقت سحر تا به شام * پى انتظام مهمّات عام
205
نظر پادشاه اكسيرى است كه * مس و روى ازو طلا گرديد
40
نظر پادشاه گردون قدر * راست چون آفتاب تابان است
40
نقد عمرى شده از كف ز پى گنج مراد * بعد عمرى است كه اين نقد به دست افتاده است
168
نكو نبود آن‌كس به روز ابد * كه نيكى پسندد بدين قوم بد
294
نكهت دلكش او داغ كهن تازه كند * ديدن خلعت او ديدهء جان افروزد
60
نمايى درو غايت اهتمام * كنى با هزار التماسش تمام
176
نواله چو بينند بر خوان خويش * نشايد كه دزدند ، از آنِ خويش
275
نه از باد است چندين پيچ‌وخم سرو گلستان را * كه مىپيچد به خود ، از انفعال قدّ و رخسارت
235
نهال قدش رشك سرو چمن * ز بويش همه گشته سوى خُتن
65
نهال قدش سرو بستان خوبى * شكفته جمالش گلستان خوبى
130
نهانى همه خواستند از خداى * هلاكش برآورده دست دعاى
140
نه ستم‌پيشه‌اى كه روز حساب * روى بر خاك و شرمسار بود
178
نه همّت است كه در پيش كهتران از خود * چو آفتاب رخ زرد بر زمين سايند
39
نيست شاه آن كو به درويشان نيارد خويش را * شاه آن باشد كه پرسد مردم درويش را
171
نيست عارى ز شاعرى بسيار * جز گدايى از آن ندارد كار
308