فتادند هر سو بسى كشتهها * كه هرجا شد از كشتهها پشتهها
188
فتاده به صد درد اندوهناك * به خاريش بالين و بستر ز خاك
189
فراقت قصد جان ناتوان كرد * فغان كاخر فراقت قصد جان كرد
96
فرّخ سحرى چو عارض يار * مستخرج ظلمت شب تار
53
فرزند فروغ ديده باشد * آرام دل رميده باشد
42
فرمانِ شه شاهان گر از پى جان آيد * رقص آيدم از شادى ، من بندهء فرمانم
32
فرمان نپذيرفت جفاپيشهء بدكيش
141
فروغ طلعتشان نوربخش عالم قدس * غبار مقدمشان آبروى عالم خاك
65
فرياد و فغان كه دست و پا نيست * افسوس كه دست و پا ندارم
150
فريدون فرخ شه كامياب * كه كردى سعادت به بزمش شتاب
111
فلك از طلعتش پر نور گشته * به دورانش جهان معمور گشته
234
فلك از فراوانى آن گروه * بپوشيد دامان صحرا و كوه
205
فَلَك خرّمى از وجود تو يافت * مَلك افتخار از سجود تو يافت
242
ق
قدر جان دلخستهاى داند * كه او جان مىكند
146
قضا ، جاى آن جنگ گه بود تنگ * قضا كرده جاروب ميدان جنگ
187
قلمزن بود مخزن پادشاه * قلمزن كند تيغزن را نگاه
294
قلم نى كه بهر دل ريش ، نيش * دل خلق از آن نيش ، پيوسته ريش
294
قلمها به حرف ستم كرده تيز * برآورده با خلق دست ستيز
294
ك
كرمپيشگانِ خرد ياورند * سخن كوته ، از يكدگر بهترند
294
كس دلارام را چگونه كشد * كه همه كشتهء دلارامند
241
كسى را كه ياور شود كردگار * نپيچد سر از حكم او روزگار
58
كسى نيافت خبر از مسافران عدم * نگر كسى كه مسافر شد و نيامد باز
116
كشم آبگون تيغ پر زهر را * بشويم ز شرّ بدان دهر را
109
كمان كيانى همه كرده زه * گشادند هم را ز دلها گره
187
كنيزكى كه مهش بر سر غلامى بود * وزان غلاميش اميد نيكنامى بود
26
كوه گشتى ز غايت هيبت * متزلزل چو چشمهء سيماب
24
كه آفرين به چنين خلق و لطف و احسان باد
153
كه از دود آن آتش خانه سوز * رعيّت شب خود نخواهند روز
294
كه تا بيشتر زين همه دار و گير * بماند بسى در جهان اين وزير
297
كه ناگاه از نخوت مال و جاه * بتابد سر از راى و فرمان شاه
181
كيست شاعر ، جز او كه در ايام * كاروبارش به عقل ديده نظام
309