ظ
ظاهر كنم ، چو عاقبت اظهار مىشود
63
ع
عاجز كبوترى كه پناه آورد به تو * گردد چنان كه عار كند از شكار باز
30
عاشقان را جز سرشك آل و رنگ زرد نيست * غير بدنامى و رسوايى و داغ و درد نيست
68
عاشق سادهلوح بيچاره * گفت با خود كه اين نه دشوارست
72
عاشق كه سرشت پاك دارد * از درد و الم چه باك دارد
69
عاقبت بايد ازين دير فنا كرد خُرام * و آخر كار مبدّل شود اين صبح به شام
43
عالىنسب و بلندپايه * درويش دل و هماى سايه
139
عجب عجب كه تو يكباره ره غلط كردى
305
عجب قومى هميشه در فلاكت * رسيده تا به سرحدّ هلاكت
297
عدو را هميشه گريزان پسند * كه گفتند دشمن گريزنده به
95
عروس ملك زمانى به خواب امن رود * كه تيغ عدل كند دست ظلم را كوتاه
23
عزيزى كه خوارش نخواهد عزيز * ندارد به خواريش ايّام نيز
58
عشق باشد مرض و شربت وصل است دواش * گر ميسّر نشود وصل ، زهى دشوارى
30
عشق را در عقب پرده نهان نتوان داشت * زان كه در پرده محال است كه پنهان ماند
69
عطاش قفل فرو بسته را كليد آمد * كه رفت بر در لطفش كه نااميد آمد
30
عقل حيرانش كه بود آن نازنين از نور پاك * كان لطافت نامدى باور كسى را ز آب و خاك
82
عمر ايّام شريف است مشو غافل از آن * كه مبادا به غم و غصه مشوّش گردد
59
عمر را خوش گذران تا بتوانى ، زنهار * حيف باشد ز چنين عمر كه ناخوش گذرد
59
عنان اختيارم رفت از دست * شدم در گوشهء اندوه پابست
263
عنانهاى مركب گسسته چو باد * پى غارت و قتل ، خندان و شاد
145
عيسى دم صبح عالمافروز * نه دود شب و نه آتش روز
53
غ
غرض من ز سفر دولت ديدار تو بود * للّه الحمد كه آن بخت ميسّر گرديد
202
غلام قامت او سرو آزاد * خجالت برده از رويش پريزاد
279
غمش گاهى برادروار مىخورد * گهى سوى هلاكش دست مىبرد
75
غم كاروان گر خورد شهريار * فزون گرددش گنج و مال و ديار
180
غمين از حضور كسان صبح و شام * به بيمارى مردمان شادكام
288
غنچه چون ديد چشم مستش را * دهنش باز ماند از حيرت
45
ف
فارس جَلد عرصهء معنى * آفرينندهء سخن ، يعنى
309