تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
ز هر سو سپاهى برون از شمار * مهيّا شدند از پى كارزار
187
ز هفتم چرخ برتر پايهء او * خرد در كارها پيرايهء او
278
ز هم در تعصّب قدم رانده پيش * گره‌ها در ابرو و سرها به پيش
206
زهى دانا وزير نازنين راى * كه او رفته است و نامش مانده بر جاى
279
زهى دو گوهر يك دانهء محيط جلال * كه روزگار نديد آن چنان دو جوهر پاك
65
زهى دهر خونخوار بىاعتبار * كه در هيچ كارش نباشد مدار
185
زهى صفات كمالت كه بحرِ پر گهر است * ثنا و مدح تو گويد هر آن‌كه باخبر است
157
زيباى سرير شهريارى * داراى ديار نامدارى
79
زينت‌گر ملك لطف شاهى باشد * هر شه كه به عدل دادخواهى باشد
180 س
ساكنان سر آن كو چو بديدند رخش * گر كسى گفت كه من ديدم ازو نشنيدند
82
سالها غوص بحر غم كردم * تا چو تو گوهرى به دست افتاد
64
سپاه برون از حساب و شمار * سفيد و سيه همچو ليل و نهار
88
سپاه تو را فتح و نصرت قرين * يكى از يسار و يكى از يمين
149
سپاهى به اميد لطف و كرم * سر خود ببازد گه كارزار
181
سپاهى بياراست سلطان شام * چو كوهى ز شامى و زنگى تمام
94
سپاهى پى دشمن آيد به كار * قلمزن بود مرد را پاس‌دار
294
سپر پيش گرز گران داشت گوش * سپردار را شد ز سر عقل و هوش
287
سپرها بيفتاد در خون و خاك * چو لاله به شمشير كين چاك‌چاك
187
ستانند مال بخيل و عوان * رسانند با فرقهء ناتوان
294
ستيزه بود با خود آن دم قرار * نه عقل است با خويش كردن ستيز
76
سخن گويند آن اعجوبهء چند * كه معنى را نداند جز خداوند
175
سران را بگويد كه يار منيد * مدار همه ، كار و بار منيد
177
سر دشمنان پيش پاى تو باد * بدونيك عالم فداى تو باد
149
سر سرفرازان شده پايمال * بدان سان كه كس را نبودى خيال
189
سر منزلى كه تازه بود از هواى آن * جان مسافرى كه به سويش كند گذار
135
سر و سرور جملهء مهوشان * كه چون او خرد مىندادى نشان
249
سرير شهريارى را تويى شاه * سپهر كامگارى را تويى ماه
97
سعادت مكين ، بنده‌اش در قدم * شده حرف دولت به نامش رقم
25
سفر مرد مسافر را دهد كام * چو هر جانب به كام خود زند گام
108
سفر ناكرده را گويند خام است * تمامى كار خامان ناتمام است
108
سلطان محققان عالم * در قصر به خسروان مقدّم
118
سليمان مكانى فريدون نشان * پى خدمتش بسته جوزا ميان
25
سمنبر نگارى دل‌افروز چهر * به اوج حلاوت به از ماه و مهر
65