ز
ز آتش آفتاب عالم تاب * گشته در قعر خاك پنهان آب
88
ز آسيب دى ، وز تموزِ سحاب * سپهر برين كرده بر خود حجاب
118
ز آمد شد آنجا شكارى خدنگ * بپوشيد بالاى بازار جنگ
187
ز آمد شد تيرباران تند * نسيم اندر آن رهگذر ماند كند
95
ز آنجا كه قدر تست ، چو بيند كسى به زير * خورشيد ذرّهاى بنمايد به چشم آن
277
ز اشغال كتابت رفته از هوش * . . . گشته جز خوردن فراموش
297
زان سان حصار ياد ندارد جهان پير * در محكمى ز حصن فلك مىدهد نشان
49
زان ورق كز خامهء مشكين ايشان زيب يافت * صفحهء زيب جمال نوخطان منسوخ شد
298
زبان بركشيده ز روى ستيز * گواهى به خون داد شمشير تيز
111
ز بس كاندران دشت افتاد مرد * فلك ياد صحراى محشر نكرد
151
ز بس كشته گشتند پير و جوان * به هر گوشه سيلى ز خون شد روان
187
ز بسيارى كشتگان سپاه * مبارز به كوشش نمىيافت راه
187
ز بيداد زمستان آهوى دشت * به گرد آتش صياد مىگشت
167
ز پرسش در آن جنگ آشوب جوى * همه تيغها را بگرديد روى
95
ز تاريكى و بيم آن تنگراه * نكرده بدان جا گذر مهروماه
89
ز جام نيستى مى خوردى و وارستى از هستى * چه جام است اينكه در يك جرعه ترك جام جم كردى
262
ز چشمش منفعل مشكين غزالان * به زلفش مبتلا آشفته حالان
279
ز حرب سنانهاى مردم شكار * شد آن دشت و صحرا يكى لالهزار
189
زحل با همه سربلندى كه هست * برين قصر فيروزه دربان تست
112
ز خورشيدِ جمالش ديده را نور * به ديدارش ديار حسن معمور
230
ز دل سينهء كينهور گشت پُر * صدف را بدان سان كه در سينه دُر
111
ز رخشيدن برقِ تيغ از كمين * دگرباره شد گرم باران كين
189
ز سر تا پا همه حسن و ملاحت * هويدا از رخش صبح سعادت
279
ز سر تا قدم جمله حسن و جمال * صفاى جمالش به حدّ كمال
249
ز سر گرفت جهان كهن جوانى را * گذاشت پايهء پيرى و ناتوانى را
169
ز سهم قوس ماهى گشته بىتاب * چو برگ بيد مىلرزيد در آب
167
ز عالم ظلم و بدعت را برانداخت * جهان را از بد ايشان تهى ساخت
237
ز عدلش چنان يافت گيتى قرار * كه در خواب شد گوييا روزگار
205
ز فيض هوا پير هفتاد ساله * به بازى درآيد چو مشكين غزاله
116
ز كار قلمزن كند اجتناب * رود كار عالم برون از حساب
294
ز گرد ستوران بشد بر سماك * كه بر پردلان سايه افكند خاك
95
ز لب تشنگى چشمه شد تنگدل * چو چشم بد مردم سنگدل
143
زمين را نيامد نم از آسمان * بتفتيد ازين غم زمين و زمان
143
زمينش چون زمرّد سبز و خرّم * هوايش چون دم عيسى مريم
36