دگر نخلش بدين ياقوتِ سيراب * چو پروين خوشههايش از دُرِ ناب
36
دلاور چنان شد به فرّ و شكوه * كه در چشم مردم نمودى چو كوه
108
دل بىتهوّر ، دمادم ز جا * شدى غنچه سان از نسيم صبا
111
دل بيچاره جايى شد گرفتار * كه عاجز گشت عقل از چارهء كار
261
دل خلق را از جفا داشت ريش * در آن ملك جور و ستم كرده كيش
140
دل ، غمزدهء محنت هجران تا كى * جان ، سوختهء آتش حرمان تا كى
33
دلگشا چون مثال مژدهء وصل * جانفزا همچو نغمهء داود
50
دلم از حال رفته بود ولى باز * از . . . آمد
342
دل و ديدهها را نه آرام و خواب * شب و روز ز انديشهء نان و آب
143
دليران به كف تيغها مثل آب * چو برق از پى قتل هم در شتاب
287
دمى كز پيش چشمم مىشوى دور * نمىماند مرا در ديدهها نور
62
دو درياى لشكر برآمد به جوش * فلك از غريو يلان بست گوش
95
دو درياى لشكر درآمد به موج * غريو هژبران برآمد به اوج
111
دو درّيم از يكى درياى پر موج * فلك را از سعادت رفته بر اوج
97
دو لشكر كشيدند با هم دو صف * يكى كوه چون آهن ، از هر طرف
111
دهاده ز هر سوى ، بس گشت تيز * اجل كرد از جانستانى گريز
95
دهد خشت و 2 الف گل جبرئيل امين * بلندش كنى همچو چرخ برين
176
دهند آن فريبنده قوم دغل * فريب رعيّت به مكر و حيل
294
دى از يخ ، بندِ طرح وصلت انداخت * زمين و آسمان را متّصل ساخت
167
ديد گنجى كه شادمانى او * بهتر از عمر جاودانى بود
132
ديدم چو بهشت بوستانى * گلزار ارم ازو نشانى
50
ديروز مسافرى رسيد از ره دشت * گفتا كه چه گويم كه چه بر من بگذشت
47
ر
راى تو جانفزاى و رَوَم از پيش به دل * حكم تو دلگشاى و قبولش كنم به جان
165
رُخت ديدم چو خورشيد جهانتاب * در آن سرچشمه دادم ديده را آب
263
رخش هستىِ عاشقان سوخته * غمش خرمن عقل و جان سوخته
24
رسوا شدن از تو دوستكامى است * بدنامى عشق نيكنامى است
69
رعيّت از ايشان به زارى زار * قلم بر كف ، ايشان به صورت هزار
293
رعيّتپرورى را كرد آيين * طلبكار دل درويش و مسكين
237
رنج را گرچه دوا مىرسد از پيش طبيب * اين نه رنجى است كه از پيش طبيب است دوا
29
روز تو اگر به شب مبدّل گردد * نوميد مشو كز پى هر شب روزى است
199
روز و شب در سراغ اهل كرم * بسته دل در خيال سيم و درم
308
روى دلجوى او صفاى چمن * عاشق روى او هزارهزار
54
رهش بود باريك مانند مور
154