تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
چون مرغ شود تشنه ز انديشهء آب * خود را چه عجب اگر به شمشير زند
178
چه اختيار به جان و دل است پيش منت * تو بنده‌اى به دل و جان مطيع فرمان باش
40
چه باشد از سر لطفم ز خاك بردارى * كه ناتوان بدنم در غمت ز پا افتاد
67
چه خوش گفت آن عارف پاكباز * در آن دم كزين عالم خاك رفت
83
چه دبيرى كه چو انگشت بتان چينى * قلم مشك‌نشانش ز خطا بود برى
24
چه دولتى است كه از بعد محنت بسيار * شود وصال ميسّر ، اسير هجران را
36
چه شعله بود كه در جان بىقرار زدى * چه تير بود كه در سينهء فگار زدى
28
چه كار آيدم اين چنين روزگار * سيه روزگارى چو شبهاى تار
302
چه نسبت به نيشش كنم كان قلم * بود آتشى بركشيده علم
294
چه اميد از كسى كه در پى جاه * روز و شب جان خويش را فرسود
175 ح
حصارى چو گردون گردان بلند * و زو گشته كوته خرد را كمند
245 خ
خاك را كيميا كند اثرش * هر كه شد خاك ، كيميا گرديد
40
خاكش چو كُحل ديدهء جان را جلا دهد * بادش برد به رايحهء خوش ز دل غبار
135
خامه گويد كاندرين را هم حدِ رفتار نيست * نامه گويد كاينچنين ديباجه را سهل است جاى
92
خجل از پرتو رايش مه و خَور * ز راى روشنش گيتى منوّر
285
خداوند آن را كه يارى كند * زمانش نشايد كه خوارى كند
58
خداوند اسباب شاهى تويى * سزاوار لطف الهى تويى
149
خدنگ از كمينگاه پر كينه خاست * به جان همه پردلان گشت راست
287
خرامان هر طرف كبك خوش‌آواز * به قهقه ايمن از سرپنجهء باز
250
خرد انديشه‌اش را كرده تعظيم * ز رايش جسته پير عقل تعليم
285
خردمند و پاكيزه‌راى و دلير * ز بيمش جلاى وطن كرده شير
108
خردور نهنگان دريا دلند * وز ايشان خوش آنها كه در ساحلند
294
خسرو اهل كرم ، پيشرو اهل كمال * كه كمالش همه جان‌پرور و آرام دل است
275
خسروى در لباس درويشى * همتش كرده بر فلك پيشى
309
خلايق در آن رنج و آوارگى * نهادند دلها به بيچارگى
151
خلعت فقر بر قدش لايق * بر همه زاهدان شده فايق
57
خواهد شدن ، هر آن‌كه درين مجلس آمده است * در آمد و شدن به كسى اختيار نيست
خواهم ز كردگار كه تا هست باغ دهر * ايمن بود نهال حيات تو از خزان
277
خواهى كه برآيد به نكويى كارت * زنهار كه از بدان كنارى گيرى
174
خود گو كجا روم به كه گويم ، روا بود * بيچاره من ز عشق كسى و تو چاره‌ساز
31
خورشيد ، در خجالت آن روى دلفروز * مه ، نيز منفعل كه نيايد برون به روز
208
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 357 | مؤلف مجهول