چنان افكند طرح ظلم و بىداد * كه از گردون دون برخاست فرياد
215
چنان تيغ كينه برافراشتند * كه گويى به جنگ آرزو داشتند
94
چنان قحطسالى شود در ديار * كه نالد به درد كسان روزگار
138
چنان مىرفت آب اندر تك جوى * كه بود افتاده گويى از تكوپوى
167
چنين كه دولت وصل توام نمود جمال * مرا خوش است و ليكن تو را مباد ملال
235
چنين گفت دانندهء بىنظير * به شاه فلك قدر اعلى سرير
275
چو آخر بود كار جنگ و جدال * رعيّت شود در ميان پايمال
181
چو از بادش افزون شود اضطراب * به غرّش كند شير را زهره آب
180
چو از شاه ممكن نباشد عتاب * ستمگر شود بيش و كشور خراب
216
چو انديشهء قتل ضحّاك كرد * جهان را ز ظلم و ستم پاك كرد
111
چو باشد شه ملك را عدل و داد * كسى را ز قاضى نيايد به ياد
206
چو باشد مهيّا مراد دلش * چرا بىضرورت كند جان نثار
181
چو بردارد نقاب از روى ناگاه * نبيند هيچكس رخسارهء ماه
234
چو بگريخت دشمن به وقت ضرور * بياساى و سر در پى او منه
95
چو بنمايد به شب از پرده رخسار * جهان را در رهاند از شب تار
233
چو بنمودى رخ خود لطف فرما آنقدر بارى * كه گر زين كو روم بارى توانم لحظهاى بودن
131
چو تيغ سياست بمانى ز دست * به كشور ز هر جانب آيد شكست
216
چو خواهى كه مُلكت بود برقرار * ممالك به دست وزيران سپار
275
چو خون ريختن گشت از حدّ برون * روان شد ز هر جانبى جوى خون
111
چو در خنده بيند تو را ظلم كيش * به اميد بخشش كند كار خويش
216
چو در كين زند بىتميزى نفس * كند بىتميزِ دگر را هوس
216
چو روبه به بازى همه حيلهساز * زهى شير چنگان روباه باز
294
چو زلف عروسان كمندى به دست * شتابان سمندى به بالا و پست
51
چو شد دامن روز بيرون ز چنگ * جهان كهن شد ز شب تيرهرنگ
262
چو شد نور عدلش ممالك فروز * شب تار بر مردمان گشت روز
205
چو شمشير و خود شهنشاه چين * ز . . . تيزتر در پى خشم و كين
94
چو فارس برو تيز كردى نگاه * برفتى به يك روز يك ساله راه
52
چو كار جهان جمله آلايش است * خوش آنكس كه پاك آمد و پاك رفت
83
چو كشيدى به خشم وقت ستيز * خنجر كين چو دشنهء قصّاب
23
چو گردى مقيّد به چنگ عدو * فرار است لايق محلّ گريز
76
چو مرغ خانگى در خانهء زال * همايان را نباشد لايق حال
109
چو نبود دولت وصل توام يار * مرا از رقعهاى دلشاد مىدار
96
چون تواند كز بَدان خود را سوا سازد كسى * در ملامت خويش را بهر چه اندازد كسى
162
چون ظاهر است فتنهء درد نهان تو را * گفتن چه حاجت است كه گويم بدان تو را
80
چون كرد سفر آمدنش باز محال است
146