تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
تن ، معتكف كلبهء احزان تا كى * احوال ، بدين نوع پريشان تا كى
33
تنم گشته از بار محنت چو نون * دلم گشته از درد و اندوه خون
302
توئى صرّاف گوهرهاى معنى * به هر كُنج دلت درياى معنى
165
تو را از من اميد غم‌گسارى است * مرا هم از تو صد امّيدوارى است
97
تو را بر من نمىشايد نيازى * نمىگنجد مرا هم با تو نازى
97
تو را چو چشم بر آن شكل دلفريب افتد * دهى ز دست دل آن‌گه به جان فرو مانى
60
تو را دل گرچه با من شد گرفتار * مرا هم دست و دل ماندست از كار
97
تو و من هردو از يك خاندانيم * گل نورستهء يك بوستانيم
97
تو ظاهر بودىّ و خوبان ، ترا خيل و حشم يكسر * شدى در پرده‌اى ، دل فارغ از خيل و حشم كردى
262 ج
جا گرفته به كوى رسوايى * خويش را كرده نام سودايى
308
جدا از خود مرا بينند چندين * به صد غم سينهء چاك دلم بين
96
جزودان در بغل پر از مُهمل * نام آن مهملات كرده غزل
308
جفا هر روز بيش از پيش گرديد * دل مردم به غايت ريش گرديد
215
جمالش تازه و تر ، لاله‌زارى * جهانِ حسن را خرّم بهارى
279
جمالى ديد چون خورشيد تابان * مثال عمر در رفتن شتابان
261
جوابش اين‌چنين گفت آن كهن‌پير * كه اى در باغ عمرم سروِ نورس
119
جور فلكش فكند از پاى * بردش ستم زمانه از جاى
169
جهان از فيض لطفش خرّمى يافت * دل غمگين دوران بىغمى يافت
237
جهان از مهر رويش بود روشن * وز آن رو تازگى در باغ و گلشن
44
جهان بود چو يكى باغ در كمال صفاى * بيابد اهل خرد گرد ديدهء خَود باز
43
جهان پناها پناهى * ندارم به جز آستانت
33
جهان خرّم به زير سايهء او * قضا همچون قدر پيرايهء او
284
جهان را چنان خيل بخشنده نيست * در آن خيل هريك به خود حاتمى است
295
جهان را حضور و امانى ز تست * دل خلق را شادمانى ز تست
242
جهان را دى به حدّى كرد بىتاب * كه در جوها ز سردى خشك شد آب
167
جهان زو چنان بود آراسته * كه گويى جنان بود پيراسته
122
جهانش برآمد به زير نگين * چو در زير خورشيد روى زمين
183
جهان كهن آن چنان تيره شد * كه چشم جهان‌بين برو خيره شد
263 چ
چراغ ديدهء شب زنده‌دار است * مراد خاطر اميدوار است
234
چرخ در دهر نديد است چنان طرفه پسر * كه كنون مادر ايّام گرفتش به كنار
37
چنان آب كم شد در آن روزگار * كه از قعر جيحون برآمد غبار
143