تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
به هم آن دو لشكر برآويختند * ز جا مركب كين برانگيختند
187
به هنگام سخن زان لعل ناياب * گهر از آتش غيرت شده آب
279
به يكى خشم كن و با دگرى گوشهء چشم * تا بدانند كه در مخزن شاهى همه هست
218
بيرون چرا رويم ز سر منزل ستيز * انديشه از كه داريم و ما از كه كمتريم
146
بيستونها بودت مخزن لعل و زر و سيم * دُرج دُرهاى گرانمايهء تو دريابار
31
بيمشان ذرّه‌اى ز خالق نَه * شرمشان هيچ از خلايق نَه
203
پادشاهى كه عدل و داد كند * لايق لطف كردگار بود
178 پ
پدر را بسوزد به مهر پسر * پسر را نشاند به جاى پدر
185
پدر را جان شيرين است فرزند * كسى در غم نخواهد جان خود را
80
پدر را نوجوانى گفت روزى * كه از لطف تو ، پندى باشدم بس
119
پريرويان همه ديوانهء او * پى ديدار گرد خانهء او
261
پناه مُلك بود شاه عادل دانا * به شاه عادل دانا بود خداى پناه
23
پوستين از پدر رسيده به مرگ * رفته مويش چو پوست . . . كرگ
308
پى آب اگر سوى دريا شدى * ثرى از گهر چون ثريّا شدى
146
پى دانه‌اى رنگ مردم چو كاه * شود ، ز آن بلا و غمِ عمر كاه
138
پيرهن روغنى چو چرك بغل * جامه همچون فتيلهء مشعل
308
پى زينت او ز نقش و نگار * بسازى به هر گوشه صد اصل كار
176
پيش دانادلان ز دشمن و دوست * عزّ هر كس به قدر دانش اوست
198
پى قتل هم بركشيدند تيغ * نديدند هم را ز كشتن دريغ
187
پى نفع خويش آن ليئمان سست * نخواهند كس در جهان تندرست
288
پيوسته پى وظيفه دلتنگ * اجزاى سبق بهانهء جنگ
202 ت
تابش آفتاب از گردون * به بدونيك دهر يكسان است
40
تا عهد زمانه بر تو محكم نشود * اسباب سلامتت مسلّم نشود
147
تبرزين در آن بزمگاه از كمين * برون آمدىّ و نشستى به زين
287
تبرها به فرق يلان كرده جاى * بيفكند گردن‌كشان را ز پاى
187
تبه كار نادان در آن داروگير * نبودى ز دانا ، نصيحت‌پذير
140
تذروان هر طرف در جلوهء ناز * چو مستان يكدگر را داده آواز
250
. . . تشنه آن‌چنان گشتم * كه لبم بر لب فرات آمد
34
تندخويى كُشنده‌اى بىباك * روز كين فتنهء جهانِ خراب
23
تن در مده چو مردم بىدل به هر غمى * بشناس قدر خويش كه تو جان عالمى
47
تن را جفا و جور كشى بهر جان بود * جان را به باد كس به اميد كه مىدهد
150