تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
به خوبى زان چه كس گويد زياده * نشان از روضهء فردوس داده
36
به دانش سرافراز آن روزگار * ازو شاد هم شهر و هم شهريار
276
به دست آور دلم را از ره لطف * گرت بايد زمن كارى به دلخواه
64
به دست آور دلى تا مىتوانى * كه گفتند اهل معنى دل به دست آر
57
به دورانش جهان را خرّميها * خلايق در مقام بىغميها
44
به دوران عدل تو تركان همه * چو سگ پاس دارند گرد رمه
149
به دوران من ز آشكار و نهان * نيابى نشانِ ستم در جهان
145
بهر تنبيه و سياست بايدش خون ريختن * بيضه دزدى را كه گيرد پادشاه كشورى
99
به روى زمين برف باريده پاك * ز سردى نفس برنيامد ز خاك
118
به زينت ملك را پيرايه بخشى * شهان را در خرد سرمايه بخشى
278
به سر دستارشان ، هم كهنه روپاك * مثال دستهء . . . به صد چاك
297
به سرش بسته كهنه دستارى * كه بود عقل را ازو يارى
308
به شاخ گل در افغان بلبل مست * دمادم داستانى تازه مىبست
250
به صفا به ز بوستان ارم * به بقا از بهشت داده خبر
44
به عدل او ، چنان گيتى شد آباد * كه كس را نماند از نوشيروان ياد
237
به عرش مجيد و به لوح و قلم * به آدم كه كردى به لطفش علم
296
به عشوه ، چشم تو دل آن چنان ربود از من * كه چشم حيرت نرگس به پشت پا افتاد
67
به عقل و خرد شهرهء روزگار * به حسن و لطافت چو خرّم بهار
249
به غمگين چنين گفت دانا كسى * كه ديديم شادى پى غم بسى
62
به كاغذ پاره‌اى شادم توان ساخت * نشايد چون قلم در هجر بگداخت
96
به كوشش دليران آهن قبا * ببستند ره بر نسيم صبا
287
به گردون شد آواز گرز گران * چو از پُتك ، سندان آهنگران
187
به مردم سوز و درد و آه و بيداد * همه از شومى ظلم است و بىداد
143
به نامش رقم گشته نام شهى * به دورش جهان را اميد بهى
209
به هر جانب درو گلها شكفته * بنفشه بر فراز سبزه خفته
250
به هر جانب كه مىبودى شتابش * شدندى بخت و دولت در ركابش
284
به هر جانب هزاران سرو آزاد * پى هم در سماع از جنبش باد
250
به هر چه راى تو فرمان كند نپيچم * سر به هر طرف كه غمت ره كند نتابم روى
81
به هر سو كه آيات نصرت بخواند * كسى را مجال تمرّد نماند
183
به هر طرف كه خرامد حبيب ، عاشق زار * كند نثار قدومش جواهر جان را
36
به هر قريه‌اى ملك از مهتران * ستانند دادِ دل كهتران
294
به هر كجا كه روى ياروياورت توفيق * به دولت و به سعادت خدا رفيق و شفيق
302
به هر منزل كه بردارد دمى از رخ نقاب آن‌جا * عجب گر هيچ گه تابد ز خجلت آفتاب آن‌جا
239
به هر مويت گرفتارند هر سو عالمى ، ليكن * نبينم در همه عالم كسى چون خود گرفتارت
235
به هر نفس كه ز عمر تو بگذرد ، صد بار * خيال رهايى و ليك نتوانى
61