تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
بگذاشت ره ظلم و پى عدل گرفت
143
بگذشت روزگار و به آخر رسيد عمر * در فكر كار باش كه بگذشت روزگار
280
بگو در دل چه دارى اى نكو راى * ز محزون خاطرم ، اين بند بگشاى
62
بگير افتادگان را دست زنهار * اگر دانشورى و مرد هشيار
57
بگيرد جهان را چو خورشيد و ماه * فراهم كند همچو انجم سپاه
177
بلبل خوشنواى باغ سخن * روشن از راى او چراغ سخن
309
بلند اختران سپهر كرم * زهى نازنين فرقهء محترم
294
بمانده‌ام به بيابان عشق سرگردان * چه چاره است خدا را رهى نماى به من
49
بمانند مردم نهان در سراى * برآورده درها ز دست گداى
138
بنده‌اى را به يك نظر بخريد * در زمانش به عالمى بفروخت
80
بوالعجب قوم بىسروسامان * چنده از جامه و بغل دامان
307
بود از سمن و شكوفهء تر * صحنى چو به شب سپهر اخضر
51
بوستانى چنان نديده كسى * در لطافت يقين ، ز اهل بشر
44
به آن حسن و لطافت كس نديده * خضر كو را حيات جاودانى است
28
به بيداد تو خوش دل بود و مىترسيدم از هجران * مرا اين محنت و غم بس نبود ، اين نيز هم كردى
262
به تحريرى ز تو خرسند باشم
96
به تحريكِ فارس ، گر از جا جهد * به فرق سپهر برين پا نهد
76
به تسخير آن عقل را راه نه * ز اخفاى كارش كس آگاه نه
245
به تمكين و تدبير و حكمت ، شعار * چو سدّ سكندر به فضل استوار
294
به تيغ زحل هيبت آبدار * برآرم ز جان مخالف دمار
109
به جان و دل خدا را بندهء پاك * ز آلايش برى در عالم خاك
279
به جاى سنگ‌ريزه در تك جوى * جواهر بىدريغ افتاده هر سوى
36
به جنبش برآمد زمين نبرد * رخ آسمان را بپوشيد گرد
189
به جنّ و انس فرمانش روان بود * روان در ملك تن مانند جان بود
279
به چشم معرفت باريك‌بينى * به بزم خسروان مسندنشينى
278
به حال خود نه‌اى امروز ، بارى * به خاطر بينمت جانسوز ، بارى
62
به حدّى فراوان روان شد سپاه * كه كوه و بيابان همه گشت راه
145
به حسن و دلبرى معروف و مشهور * به دورش ملك خوبى گشته معمور
279
به حقّ امامان والاگهر * كه نازش بديشان كند بحر و برّ
297
به حقّ رسولان با احترام * خصوصا محمّد عليه السّلام
297
به حكمت چنان قادرست آن حكيم * كه چون او محال است در روزگار
28
به حكمت چو سويى خرامان شود * صبا مژده آرد ز فصل بهار
28
به خدا گر رسد آواز تو روزى به چمن * بىخود افتند ز مرغان شباهنگ ، هزار
58
به خدمت كوش اگر دارى اميدى * كه از خدمت به جايى مىرسد كس
119
به خوبى چنان گشته باز آن سمند * كه از چشم بوديش بيم گزند
76