تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
اى كه بهر نامه‌ات هرگه قلم گيرم به دست * گاه و صفت گم كند عقل از تحيّر دست و پاى
92
اى كه وصل تو مراد دل من بود مدام * شكر لله كه رسيدم به مراد دل خويش
48
اين چه حرف است كه صدبار دگر گر گويى * باز بر پاى تو افتم كه بگو بار دگر
29
اى نسيم سحر اين قصهء جان‌سوز چه بود * كه دلم نيست به جز مايل گفتار دگر
29
اين سؤالى است كه آسان نتوان داد جواب .
290
اينك اينك آن‌كه نور چشم گريان من است * اينك اينك آن‌كه آرام دل و جان من است
54
اى نكوسيرت صافى دل پاكيزه گهر * كه روان طبع تو ز آيينهء دل شسته غبار
31 ب
باشد خوشىّ پدر به فرزند * داند چو به جان خويش پيوند
42
باقى آن كس كه بود ، فانى شد * بخت آمد به پاسبانى او
117
باورم نايد كه مىخوانندش از خيل بشر * زان كه اين حسن و لطافت حدّ آب و خاك نيست
130
بايد كه به دوران پىكارى گيرى * در راه طلب دامن يارى گيرى
174
بترس از خداوند بالا و پست * كه سازد زبردست را زيردست
139
بدان سان برآمد ز هر سو خروش * كه بگرفت گردون پر حيله گوش
111
بدان قلعه هر كس كه بُردى پناه * نترسيدى از كس مگر از إله
245
بدونيك آن ملك از آن سنگدل * شب و روز چون عاشقان تنگدل
140
بد و نيك لشكر ، سياه و سفيد * بريدند از زندگانى اميد
151
بديشان چو ظاهر كنى اعتماد * به كار تو نارند جز اعتقاد
275
بدين دانش كه دارى آفرين باد * كه دانش كس ندارد اين چنين ياد
165
برآمد ز هر سو خروش و نفير * بشد تا به چرخ برين دار و گير
95
بر آن برجها چون بر اوج سپهر * نرفته به بالاش جز ماه و مهر
245
بر آن طرف نرسيدىّ و ريختى پروبال
76
برآيد گل و سبزهء جانفزاى * ز خاكى كه او را شود رهگذار
28
برافراشتم رايت عدل و داد * در ايّام نگذاشتم بدنهاد
145
برافراشتى چتر شاهنشهى * سراسر جهان بود از غم تهى
122
برفت آن حورپيكر همچو سيلاب * بماند اين بىدل از غم در تب و تاب
261
بركند نهال هستى خويش ز بيخ * القصّه بناى خود ز بنياد فگند
142
بر گوى كه چيست در خيالت * چندين ز چه ناخوش است حالت
63
بر من ترحّمى كه دلم شد برون ز دست * زين غم به جان رسيده‌ام اى شاه دلنواز
31
برو از زندگانى صد گرانى * طلب‌كار اجل از زندگانى
204
برهم زده گشت كاروبارش * درماند به روز روزگارش
169
بس به دشوارى آمدى در چنگ * نتوانش ز دست آسان داد
64
بفرمود تا جمله برخاستند * سپه را سراسر بياراستند
93
بگذاشت رسم خويش و طريق دگر گرفت
144