نيست عارى ز شاعرى بسيار * جز گدايى از آن ندارد كار
جا گرفته به كوى [ 121 ب ] رسوايى * خويش را كرده نام سودايى
دايما منزل خواص و عوام * ياوگى را نهاده عرفان نام
روز و شب در سراغ اهل كرم * بسته دل در خيال سيم و درم
به سرش بسته كهنه دستارى * كه بود عقل را ازو يارى
پيرهن روغنى چو چرك بغل * جامه همچون فتيلهء مشعل
پوستين از پدر رسيده به مرگ * رفته مويش چو پوست [ . . . ] « 1 » كرگ « 2 »
جزودان در بغل پر از مُهمل * نام آن مهملات كرده غزل
شب گشايد [ . . . ] « 3 » خامه ميان * به سرش بورياى نوره « 4 » چنان « 5 »
از چنين مردمان بىسامان * آدمى را كشيده « 6 » بود امان
تقرير كن كه تو را بدين مردم كه گفتم جهت التفات چيست و مصاحبت ايشان به چه معنى است .
سهمخوى گفت ايا بزرگزاده ، بدان كه شريفترين همهء چيزها عقل است و مدار كارهاى عالم باز بستهء اوست و حضرت ايزد - تبارك و تعالى - كمال عقل را بدين طايفه داده است ، و بعضى علما برآنند كه بعد از مرتبهء انبيا مرتبهء شعراست . چراكه گفتهاند تا كسى را از عالم ولايت نشأه نباشد گوهر معنى در رشتهء نظم نتواند كشيد و از خمخانهء عشق در جام سخن جرعهاى نتواند چشيد .
پس اين طايفه را جهت وارستگى حقير نتوان ديد چراكه ايشان [ 122 الف ] دنيا و مافيها را در نظر نيارند بلكه هر دو جهان را در برابر يك معنى خوب ندارند .
بيت
كيست شاعر ، جز او « 7 » كه در ايام * كاروبارش به عقل ديده نظام
هامش
( 1 ) . اصل : كلمهاى مانند « سك » كه شناخته نشد .
( 2 ) . كذا ، ظاهرا مراد اين است كه پوستين از پشم ( مو ) چنان سائيده شده كه به مانند پوست كرگ ( - كرگدن ) درآمده .
( 3 ) . اصل : يك كلمه به صورت « موزه » كه خوانده نمىشود .
( 4 ) . اصل : كذا .
( 5 ) . معنى اين بيت مشخص نيست .
( 6 ) . ممكن است كشيده را در معنى بريده آورده باشد .
( 7 ) . اصل : خرد .