خواجهء نقّاش رفته رداى پاك خود را به گردن خرس بچگان بسته به آن خانه آورد و گرسنگى بر ايشان غالب شده بود . چون چشم ايشان بر استاد زرگر افتاد به جانب او آهنگ كردند . چون ايشان را بگذاشت دويدند و بر كنار او نشستند و به طريق عادت جيب و ميان و بغل او را ماليدن گرفتند . حضّار مجلس متعجّب شدند .
پس قاضى از استاد زرگر پرسيد كه از تو چه گناه در وجود آمده كه فرزندان تو را چنين صورت دست داده . انصاف ده كه اميد هست كه خداى تعالى ببخشد .
گفت گناه من بسيار است . اما درين زودى گناهى دارم كه از افشاى آن منفعلم .
پس سر در گوش استاد نقّاش نهاد كه گناه من آن است كه از آن زر نصفى بر [ 121 الف ] داشتهام ، از من عفو كن .
گفت من عفو كردم ، اما بر گناه خود گواه گير تا خداى تعالى گناه تو را عفو فرمايد .
استاد زرگر در حضور قاضى و حضّار مجلس گفت گواه باشيد كه من امانت اين مرد را خيانت كردهام . چون اقرار كرد استاد نقّاش گفت كه پسران اين مرد به سلامت در خانهء منند . پس برخاست و به حضور آورد .
غرض ازين حكايت حسن ادراك نقّاش است . اگر مانى بدبختى « 1 » كرد به جزاى خود رسيد . بدان سبب اين طايفه را منكر نتوان شد .
[ پرسش ابن تراب دربارهء شعرا ]
ابن تراب گفت نقاشان گفتى نادراند « 2 » و در عالم هيچ چيز از نقش و نگار بيرون نيست و سلاطين را رعايت نقّاش لازم است .
اكنون مىخواهم كه بيان فرمايى كه شعرا را به صحبت تو چه نسبت است كه اين جماعت پريشان مجهول بىسروپا به صد [ برابر ] فلاكت كاتباناند .
بيت
بوالعجب « 3 » قوم بىسروسامان * چنده « 4 » از جامه و بغل دامان
اعتمادى به هيچ كارى نى * و ندرين حرفه اعتمادى نى
آنكه گويد كه شاعر عهدم * و اندرين كار ماهر « 5 » مهدم
هامش
( 1 ) . كذا در هر دو نسخه .
( 2 ) . اصل : كذا ( نسخهء ق ندارد ) .
( 3 ) . كذا ( - بلعجب ) .
( 4 ) . كذا ( ظاهرا به جاى ژنده ) .
( 5 ) . اصل : + و .