خسروى در لباس درويشى * همتش كرده بر فلك پيشى
از شرف طعنه بر هماى زده * هر چه قيد است پشت پاى زده
فارس جَلد عرصهء معنى * آفرينندهء سخن ، يعنى
نازنينى به فهم عقدهگشاى * مجلس آراى پادشاه و گداى
بلبل خوشنواى باغ سخن * روشن از راى او چراغ سخن
طرفه معمار چابك چالاك * در بنايش نه احتياج به خاك
هر بناى سخن كه كرده به پاى * در بلندى ، همه فلكفرساى
بايد كه شعرا را از جهت افلاس به چشم حقارت نبينند كه ايشان مقيّد به مال دنيا نيستند و اكثر مخاديم كه بودهاند به شعر ميل نمودهاند ، و اكثر اوليا را كه وجد و حالتى دست داده از اشعار لطيف بوده ، و سلاطين را بدين شيوه ميل تمام بوده .
اول كسى كه نظم فرموده بهرامگور بوده و قصّه چنان است كه يزدجرد كه پدر او بود در مداين مىبود و او را هرچند فرزند شدى نزيستى . آخر خداى تعالى بهرام را به او داد . يزدجرد به خود خيال كرد كه در هواى [ 122 ب ] مداين ناخوشيى باشد كه فرزندان مرا نمىسازد . پس نعمان را كه ملك عرب بود طلبيده بهرام را به او سپرد و او بهرام را به جزاير برد و در تربيت او كوشيد [ و ] چنان كه مىبايست غم خورد .
چون بهرام به حدّ ده سالگى رسيد نعمان وفات كرد و او را پسرى بود منذر نام .
يزدجرد ملك پدر را به او داد و او نيز به طريق پدر مشغول تربيت بهرام گرديد .
چون بهرام به سر حدّ كمال رسيد او را به شكار ميل تمام شد . روزى با منذر « 1 » و خيل و حشم و سپاه به شكار رفت . در صحراگورى نمودار شد . اسپ بهرام تند [ رو ] بود . تير بر كمان نهاده از پيش تاخت و منذر « 1 » با سپاه از عقب او مىآمدند . چون بهرام از پس پشته برآمد ديد كه شيرى خود را به پشت گور گرفته ، يال او را در دهن دارد . [ دست ] بهرام به خانهء كمان درآمده تير را بر ميان پشت شير زد كه از سينهء گور بيرون جسته تا نيمه در زمين نشست . منذر « 1 » با همهء سپاه متعجّب شدند و آن روز او را بهرام گور لقب شد . چون بعد از پدر بر تخت نشست روزى در شكار اين بيت را گفت :
هامش
( 1 ) . اصل : مندر .